پارت هفتاد و نهم :

رژ لبم را کمی پررنگ تر کردم و
دستی به لباس سنگ دوزی شده ی مشکی ام کشیدم
_ خاطره ببین خوب شدم!
سوت زنان نگاهم‌کرد
_ عالی شدی. چقدر این لباس بهت میاد،
رادمهر سکته نکنه یه وقت.
اخم کنان نگاهش کردم
_ ای زبونت و گاز بگیر.
لب گزید و خندید
_ ببخشید حالا فکر کنم مامانِ نرگس
داره دنبال تو میگرده!
بیا زودتر برو پیشش گناه داره
زن بیچاره معلومه حسابی خجالت زده ست.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    2

    اخ اخ اخ دیدی گفتم میره مرز!😑😑؛ ولی ایولا به تحملت ایولا اگه جوونای این دوروزمونه بودن که بعداز دیدن خانمشون با حوله تنپوش اونم بعد ***..🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️ هیچی نگم دیگه خودتون بگیرین😉😉

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    رادمهره دیگه😎

    ۱ ماه پیش
  • Shiva

    1

    وای این دلشوری لعنتی کشت منو🤦 ♀️

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    نخیر از من میترسن بخاطر همین تایید نکردن👿👿

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    بریم پارت بعدی فعلا تا به حسابت برسم دختر بابا😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    شرمنده بابایی ماهنوز مهمان داریم نمیتونم پیام بدم

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    فقط یه مرده که میفهمه چه حسی داره وقتی عشقت و میبوسی🥰 آقایون تایید میکنید؟

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    خوشم میاد هیشکی تاییدت نکرده

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آقایون رمان در حال کمک به خانم هاشون هستن احتمالا😁

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    من با تمام وجودم تایید میکنم در ضمن سرو خانم، حسام خان تنها نیست من از صبح کار داشتم موبایل دستم نگرفتم الان تازه اومدم🤪

    ۵ ماه پیش
  • هدیه

    2

    وای فقط اونجایی که لباساش و براش آماده کرد عزیزممممممممم😭😍

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره 🥰

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    لحظه های عاشقانه شون بی نظیره. من با تمام وجودم رادمهر و درک میکنم که اینجوری دلش واسه شیدا میره و میخواد هر ثانیه کنارش باشه💕

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنون از این تعریف قشنگ🥰

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    هوووییی این بابا بزرگ داره جای من رو میگیره من امروز مهمان دارم نمیتونم پیام بدم

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخی اشکالی نداره بعدا بیا 😂

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    بدو بیا منتظرتیم 😁🤞🏻

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    این مرتیکه رو باید الان سرهنگ علیرضا بگیره زودتر چون هر لحظه ممکنه بیاد سراغ رادمهر باید مراقب رادمهر باشن

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    الان فقط چشم امید شیدا به سرهنگه

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    کاش رادمهر خبر داشت،حداقل بیشتر مواظب باشه،هر لحظه اون فراری دنبالش باشه 😔🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دقیقا ❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    ای وای،مطمئنم اینم شرش دامن شیدا رو می گیره،برای انتقام میاد سراغ شیدا 🥺

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    باید ببینیم چه اتفاقی تو راهه

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    2

    چقدررررررر رادمهر حواسش به شیدا هست آخ خوداااااااااا🥲😍

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی🥰

    ۵ ماه پیش
  • پری

    3

    دلم داره واسه رادمهر شور میزنه نکنه چیزی بشه🥺

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حالت مثل حال شیداست❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
کپی شد!