جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت هفتاد و دوم :
سکوت ظهر جمعه حالا همه جا را گرفته بود، صحبتم که با سیما تمام شد
موبایلم را انداختم روی تخت و
ایستادم رو به روی قاب عکسهایی
که روی دیوار بود،
عکس هایی که هربار با دیدنشان
لبخندی آرام روی لبم می نشست
_ دلت میخواد بچه مون شبیه
بچگی های من بشه یا تو!؟
با صدای رادمهر، سرم را به سمتش برگرداندم،
با دستان قفل شده در سینه،
میان چهار چوب در ایستاده بود و
با ل
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسیم
1راستی یادم رفت بگم😅😅 فکر کنم خاطره هم سهم رامین شه😉😉
۱ ماه پیشسارا
1به به اخر شبی منم گشنم شد 😂
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اخی😁
۵ ماه پیشShiva
1عالی بود عزیزدلم
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدایت😘
۵ ماه پیشمهدیه
3مرسی که زود زود پارت میذاری واقعا😍 من فقط به امید شیدا و رادمهر گوشی دستم میگیرم میام دنیای رمان ماچ بهت
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
قربونت برم😍♥️
۵ ماه پیشمیم
3چقدر خوبه شیدا خونه سلمابانو یا خاله سلطان می ره خودش دست بکار پذیرایی می شه،خیلی بدم میاد یه جوون بشینه یه پیرزن پذیرایی کن ازش 🙏🏻🖤
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اره واقعا منم دوست ندارم
۵ ماه پیشمیم
2خیلی قشنگ بود،خسته نباشید 👏👏👏🙏🏻
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مرسی عزیزممممم
۵ ماه پیشسرو
2فکر کرده بچه رو لک لک ها براش میارن
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دیگه 😂
۵ ماه پیشسرو
2اگه نویسنده تویی به من هم که مادرم حالی میکنی که بچه رو لک لک ها میارن😂😂😂😅
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا🤭😁
۵ ماه پیشسرو
2عالی بود رادمهر که این قدر هول بچه است به فکر کشتی نوح نیست اصلا اول کارای کشتی نوح رو بجا بیار بعد بچه بخواه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نگراننباش به اونم فکر کرده😂
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
1واای چه خفن بود ولی حالا رادمهر میره مرز یا نه؟😐😐