جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت شصت و پنجم :
پله ها را با سرخوشی که در جانم نشسته بود
پایین آمدم و نگاهم که به میز چیده و
صورت مهربان مامان نعیمه افتاد،
سرمستی قلبم بیشتر شد.
بدو بدو کنان به سمتش رفتم و
دستانم را محکم دور گردنش پیچیدم
_ آخ من قربون مامان نعیمه ام برم.
نمیدونی وقتی میبینم تو اینجایی
دلم چجوری آروم میشه.
لبخند بر لب نگاهم کرد
_ بیا بشین پیشم اون خنده های
خوشگلت و ببینم.
دیروز ک
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
3واقعا ممنون بابت پارت های طولانی و هم پشت هم که میفرستی عزیزم ، برای یه رمان خون هیچی بهتر از این نیسسست 😍😍😍😍
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدات مهربونمممممم🥰
۵ ماه پیشMohad 76
1چقدر این سیما خوبه و مثل یک مادر دلسوز و نگران آینده بچش
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بی اندازه🥰
۵ ماه پیشلیدا
2با سلام خداقوت بسیار رمان جالبی هست ممنون که هم پارتها طولانیه هم تندتند مباد واقعا ممنون ازتون
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزمی لیدای مهربونم ممنون که نظر قشنگت و برام گذاشتی♥️🥰
۵ ماه پیشمیم
2پس بالاخره صادق هم موفق شد به عشقش برسه،خیلی خوب بود 👏👏🙏🏻🖤
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بچه هامون سر و سامون گرفتن🥰
۵ ماه پیشمیم
2چقدر عاشق بوده رادمهر که حتی با التماس دنبال سیما و ستار که هنوز ندیده هم رفته 🤗
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دقیقا🥲
۵ ماه پیشShiva
2از این رادمهرای خوب از کجا باید پیدا کرد😂
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
پیدا کردی به منم بگو😁
۵ ماه پیشهجران
2هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری عاشق شخصیت رادمهر بشم لعنتی خیلی جذابه🤤
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
رادمهر عسله لامصب😁
۵ ماه پیشطرفدار شیدا
3سمانه جون چند پارت دیگه مونده تموم بشه رمان؟☹️ من دلم نمیخواد زود تموم بشه😭😭😭😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
امروز اعلام میکنم چند پارته
۵ ماه پیشآیدا
2شیدای عزیزم چقدر خوشحال
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره خیلی🥰
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
2ازون جمله سیما که درباره اینکه زندگی ای که میخوای بسازی باید گذشته اش رو ندید بگیری؛ کسی که به تو احترام بذاره اون لایقته( یچی تو همین مایه ها بود) خیلی خوشم اومد👍🏼👌🏼