لیست کلیه پارتهای رمان جادوگر : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان جادوگر - پارت 61
سه سال بعد چهارم آبان ماه ترنم -هوی گیسوی نفهم! دست به اون تابلو نزن خشک نشده! گیسو با نیم نگاه مسخره ای بهم از تابلوی رنگ روغن فاصله گرفت و روی تخت نشست: -زود باش دیگه سه ساعته داری شیتان پیتان میکنی! شاکی نگاهش کردم: -اولا که تازه ساعت سه و نیمه؛ دوما، جنابعالی می خواستی زودتر به من بگی تا زود...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 62
خدایا...لطفا. وقتی مشتی محکم به در خورد از جا پریدم....چشمام نمیدید، یا شایدم شب شده بود! آره....هوا تاریک تاریک بود، من با همون لباسا جلوی در خوابم برده بود و گردنم مثل سنگ شده و درد میکرد. دوباره به در کوبیده شد، اینبار بلند شدم: -ترنم! آرش بود.....وقتی صداش رو شنیدم ناخودآگاه اشک هایی که پشت پ...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 63
آرش بی حرف نگاهی بهم انداخت، ساعت یازده شب و ما وسط خیابون بودیم. -چرا حرف نمیزنی؟ چیزی نگفت، یک لحظه نگاهش به جایی پشت سرم افتاد و بعد سریع به من نگاه کرد: -اگه میخوای تنها باشی باشه...ولی گوشیتو روشن بزار. آب دهنم رو قورت دادم، چطوری انقدر زود قبول کرد؟ اصلا چرا قبول کرد؟ حالا من یه چیزی گفتم و...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 64
-خب؟ همزمان که دکمه ی چای ساز را میزد به کامی که حالا روی یکی از چهار صندلی دور میز نهارخوردی توی آشپزخانه نشسته بود زل زد: -چی؟ -دیدیش؟ ابرو بالا انداخت: -آره...دیدمش. کامی بینیش را بالا کشید، دلش برای دوستی که از خوهر بهش نزدیک تر بود یک ذره شده بود: -حالش خوب بود؟ -نه! فرجام همه ی حرف های ترنم...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 65
"ترنم" پارچه ی شلوار گشادم رو توی دستم گرفتم و نفس عمیقی کشیدم، آسمون سیاه سیاه بود، رنگ روزهای من. باد خنکی که می وزید، صورت ترم رو خنک میکرد و رد اشک های نیم ساعت پیشم رو خشک میکرد. «تو بدی» من بدم...آره من بدم، انقدر که به خودم اجازه دادم گلوی پسر خاله ی شش ساله ام رو توی دستم فشار بدم. «بدا ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 66
دلم تنگ نشده بود، آتیش گرفته بود، آتیشی که مدت ها سعی در خاموش کردنش داشتم. آتیشی که هر تابستون با فکر اینکه اونا میرن مدرسه و من توی خونه ام به جونم می افتاد. -اومدی اینجا بمونی؟ صدای آوش باعث شد شونه بالا بندازم: -به نظر که اینطوره. فرجام از پله ها پایین اومد: -چمدونتو گذاشتم بالا...برو جاگیر ش...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 67
سرد شدن، خیلی دوست داشتم بدونم چطوریه، ولی این اتفاق قرار نبود برای من بیفته! آرون از ترلان دست کشید چون اون یه شرور عوضی بود. ولی من مطمئن بودم که حتی اگه فرجام به یه شرور عوضی تبدیل بشه هم...دلم نمیخواد بهش فکر کنم! نفس عمیقی کشیدم و از پنجره به بیرون خیره شدم، نمیدونم قرار بود چیکار کنم، فردا ...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 68
تا دانشگاه توی ذهنم با خودم حرف زدم تا وقتی دیدمش اگه چیزی گفت بدونم چی جوابشو بدم. گیسو دویست و شیش آلبالوییش رو پارک کرد و بدو بدو درحالی که سوییچ رو توی کیفش میذاشت به سمتم اومد: -بریم. سر تکون دادم و تا کلاس استاد خودمو کشوندم. -ترنم...خودتو کنترل کنا، باز مثل روز کافه وحشی نشی! "وحشی" دقیقا ...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 69
وقتی ازم جدا شد، سرم رو پایین انداختم، شاید مایه ی تعجب بود ولی من همون موقعم که با کمیل بودم حتی بهش اجازه نمیدادم گونه ام رو ببوسه و حالا....اگه رو به روم واینستاده بود دستم رو روی لب های ملتهبم می کشیدم تا مطمئن بشم اتفاقی که یه دیقه پیش افتاد خواب نبوده. خندید! متعجب نگاهم رو بالا بردم و محکم...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 70
اخم کردم: -می دونستی؟ خودش رو واضحا به اون راه زد: -منظورت چیه؟ -تو از یه چیزی خبر داشتی؟ نگاهش انقدر مهربون بود که دلم نیومد باهاش بحث کنم و گذاشتم خودش بگه. سروین هم بلاخره آروم گرفت و کنارم روی تاب نشست ولی وول خوردناش از ذوق و هیجان همیشگی اش تاب رو تکون میداد. -می دونستم. به تیانا نگاه کردم ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 71
خونم توی رگام از عصبانیت جوشید، برخلاف زمانی که جلوی کمیل تونستم خیلی راحت قدرتمو کنترل کنم، اینبار شدت عصبانیتم باعث شد مجبور بشم چندین ثانیه چشمامو ببندم. «به چیزای خوب فکر کن» خودم متوجه نشدم ولی انقدر مشتم رو محکم فشار داده بودم که سوزش جای ناخن هام روی کف دستم منو به خودم آورد و باعث شد چشما...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 72
چای رو برای همایون گرفتم و بعد روی میز جلوی مبل گذاشتم تا بقیه هم اگه خواستن بردارن. فاصله ی رفت و آمد من، هیربد رو داخل آورده بودن و اونم بی حرف روی یکی دیگه از صندلی های میز نهار خوری نشسته بود. هاله ی قدرتش انقدر شوم بود که ترجیح دادم ازش دور باشم. رفتم و کنار آرش نشستم و به هیربد خیره شدم، و ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 73
کمیل با بهت دستش رو روی جای سیلی من گذاشت و من، سریع قبل از اینکه به خودش بیاد در رو باز کردم و سوار ماشین شدم. مغزم داشت از شدت عصبانیت منفجر میشد، قلبم توی دهنم می تپید و بی حرف از شیشه به بیرون خیره شده بودم. حتی باد محکمی که توی صورتم میخورد هم داغی صورتم رو تسکین نمیداد. گیسو هر چند لحظه یکب...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 74
بعد از خداحافظی طولانی با مامان و بابا ازشون جدا شدم و آرزو کردم نگاه نگران آخرشون رو یادم بره. -میرسونمت خونه همایون. به گیسو نگاه کردم و تند تند سرم رو تکون دادم: -نه بابا نمیخواد یه تاکسی ای چیزی پیدا میشه دیگه. ابرو بالا انداخت و با سرزنش نگاهم کرد: -برو بابا منم بیکارم دیگه انگار مثلا برم خو...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 75
وقتی ازشون جدا شدم، قول دادم که دوباره ببینمشون. بلاخره ساعت هفت و نیم عصر بعد از کلی بیکار گشتن توی شهر، به در باغ رسیدیم. درها با بوقی که گیسو زد باز شدن. -بوق چی میزنی؟ خبیث خندید: -میخوام بیام تو! با چشم های گرد شده گفتم: -لازم نکرده گیسو برو خونه! آقا رضا که کنجکاو دم در ایستاده بود با دیدن ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 76
اصلا زمان خوبی برای حرف زدن باهاش نبود، بنابراین برای اینکه هیچ کدوممون اذیت نشیم، از جام بلند شدم و به سمت در راه افتادم. -چی شده؟ ابرو هام به حالت مسخره ای بالا رفت، بدون اینکه چیزی بگم از کنارش رد شدم. وقتی بازوم رو توی دستش گرفت، از حرکت ایستادم و نگاهم رو بین دستش که بازوم رو محکم گرفته بود ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 77
کامی مقداری آب از بطری توی دستش نوشید: -آرش نمیاد؟ کنارش به صندوق ماشین تکیه زدم: -شاید دیرتر بیاد. با اینکه داشتیم به شمال و هوای شرجی نزدیک می شدیم، من هنوز سردم بود. فرجام که به سمتمون اومد چشم غره ی درشتی بهش رفتم و دماغم رو بالا کشیدم: -هیچ ایده ای ندارید که باید دنبال چی بگردیم؟ فرجام دود ر...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 78
وقتی تهامی رو دیدم، چروک های دور چشماش بیشتر شده بودو رنگ کت و دامن پاییزیش تیره تر از قبل بود؛ اما هنوزم موهاش رو مثل قبل محکم پایین سرش بسته بود و برای استقبال از ما صاف و صوف جلوی در ورودی ایستاده بود، دقیقا همون طوری که بار اول دیدمش! یه جوری نگاهم میکرد انگار که براش عجیب بود زنده ام، شایدم ...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 79
با حرص از جا بلند شدم و دستی به چشمام کشیدم: -ببخشید ولی من...خستم، می تونم برم؟ اگه همین الان از این خراب شده بیرون نمی رفتم همینجا میزدم زیر گریه! همایون سری تکون داد و من با سرعت از اتاق تهامی خارج شدم، دستم رو روی دکمه ی آسانسور نگه داشتم تا شاید تند تر حرکت کنه....بغض توی گلوم داشت به چشمام ...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 80
نفس عمیقی کشیدم و به آرش خیره شدم که روی صندلی رو به روم نشسته بود، غذاخوری سکوت بود، چون خانم تهامی به بچه های کنجکاو دستور داده بود که خیلی دور و بر ما نپلکن. البته دو ساعتی از ناهار می گذشت و بچه ها الان سر کلاساشون بودن. حالا من و آرش که طبق معمول از همه زودتر به سالن غذاخوری رسیده بودیم، رو ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
