لیست کلیه پارتهای رمان جادوگر : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 83
-
رمان جادوگر - پارت 1
!توجه! "تمام شخصیت ها و امکان این داستان ساخته ی ذهن نویسنده است و هرگونه تشابه اتفاقی است، این داستان قصد توهین به هیچ گروه یا قومیتی را نداشته و همچنین هرگونه ایده و کپی برداری از این اثر از نظر شرعی جایز نیست و پیگرد قانونی دارد" "تقدیم به تمام خیال پردازانی که در دنیای دیگری زندگی میکنند" به...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 2
با بالاترین سرعت ممکن آرایش کردم، پیراهن مردونه ی خنکی تنم کردم، موهای کوتاهم رو به سختی بستم و گوشی و کیف پولم رو برداشتم؛ داشتم تند تند به سمت در میرفتم که صدای بلند مامان باعث شد سر جا خشکم بزنه و ده قدم رفته رو برگردم. با لبخند ضایعی بهش زل زدم. همونطور که خیار ها رو خرد میکرد چشماشو ریز کرد:...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 3
-یا حضرت عباس شیشه توی چش و چالشون نرفته باشه! اینو گیسو در حالی که دوباره روی صندلیش می نشست گفت؛ ولی من حتی نمی تونستم از جام تکون بخورم؛ خشکم زده بود و به معنای واقعی نمی تونستم چشمم رو از اونا و تیکه های باقی مونده ی لیوان شیک روی میز بردارم. -ترنم؟ تلنگر گیسو من رو به لحظه برگردوند: -ها؟...چ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 4
شالی که کمابیش به گردنم چسبیده بود رو درآوردم و روی تخت انداختم و بعد روی صندلی رفتم و دریچه ی کولر رو سمت تخت تنظیم کردم. همونطور که بی هدف بقیه ی عصرم رو میگذروندم و سریال مسخره ی ترکیه ای رو نگاه میکردم. گوشیم زنگ خورد. چشمامو ریز کردم و خیره به اسم متین نفس حرصی ای کشیدم: -بگو صدای خنده ی رو ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 5
توی دو روز گذشته طولانی ترین مدتی که توی اتاق مونده بودم پونزده ثانیه بود! هربار حس میکردم یکی پشت سرم ایستاده بنابراین با بیشترین سرعت در میرفتم. وارفته از پله ها پایین میرفتم که شاخک هام فعال شد و همونجا ایستادم. این صدای کی بود؟.یاد حرفی افتادم که مامان تو آشپزخونه زد؛ یعنی کی میخواد منو ببینه...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 6
-گوش کن ببین چی میگم، هر کشوری....به نسبت وسعتش یک یا چند مدرسه ی جادوگری داره، برای بچه هایی مثل تو. این جمله رو طوری گفت که انگار مثلا من مریضی چیزیم! -من خودم مدرسه میرم، رشتمم دوست دارم. نمیخوام بیام. تا کی قرار بود اینجا بشینه و چرت و پرت سر هم کنه؟ به مامان اینا هم گفته بود "سلام من جادوگرم...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 7
-خودت میتونی لباسات رو جمع کنی؟ سر تکون دادم و مامان با فشردن شونم باز به سمت پذیرایی رفت. چمدون رو از روی پله ها بالا کشیدم، در اتاق رو پشت سرم بستم و چمدون رو با زیپ باز وسط اتاق ول کردم. در همه ی کشوها و کمدها رو باز کردم و هر لباسی که می خواستم رو وسط اتاق پرت میکردم. اصلا نمیدونم چرا...نمیدو...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 8
منتظر جوابم نموند و با دقت به لیوان کاغذی پر از آب توی دستش نگاه کرد؛ آب مثل یه توده ی در حال حرکت از لیوان قالبی بیرون اومد...مثل ژله! توی هوا معلق موند!. با دهن باز بهش نگاه کردم که لحظه ای بعد آتیش گرفت و بعد انفجار کوچیکی رخ داد. هول شده عقب رفتم، تا جای ممکن به صندلی چسبیدم و به اکلیل های در...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 9
یک زمین بایر و سرسبز وسط جنگل به وسعت هزاران متر جلوی رومون بود؛ نور خورشید روی چمن های سبز رنگ تازه کوتاه شده تابیده بود، بوی مست کننده ی چمن ها توی محوطه پیچیده بود و اونجا رو شبیه بهشت کرده بود.....اولین چیزی که جلوی روم دیدم، ساختمون خیلی بزرگی بود که تهامی با اشاره بهش گفت: -این خوابگاه دختر...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 10
سریع به سمت شیشه رفتم و شگفت زده درحالی که قلبم داشت از دهنم بیرون میزد صورتم رو محکم به شیشه چسبوندم انگار که می تونستم ازش بیرون بپرم.! بهت زده به موجود باشکوهی خیره شدم که توی آسمون ویراژ میداد و پوست صیقلی و سیاه رنگش نور آفتاب رو منعکس میکرد. -با...باورم نمیشه.! انقدر خفن بود که نزدیک بود از...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 11
بعد به سمت چمدونم رفتم و شروع کردم به در آوردن لباس ها و چیدنشون توی کشو ها و کمد. سروین خندید. برگشتم ببینم به چی میخنده که با دیدن تیشرت تیانا از فشار خنده لبمو محکم گاز گرفتم و تو دماغی خندیدم. حق به جانب یک دستش رو به کمرش زده بود و با دست دیگش برای ما خط و نشون میکشید: -زهرمار! توی اون تیشرت...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 12
کامی خندید و لقمه ی پنیرش رو قورت داد: -بچه ها این مبینه...دوست صمیمیم. بعد انگشتش رو به سمت من گرفت: -ایشون ترنمه....تیانا و ایشونم سرگین! این پسره کامیار یا کر بود، یا خر! چطور یه آدم میتونه انقدر احمق باشه که قبول کنه اسم یک نفر میتونه سرگین باشه؟! سروین با چشم های به خون نشسته به کامی نگاه کر...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 13
متعجب نگاهش کردم: -صبر کن ببینم، آرون و دور و بریاش حرفه این، فرجامم حرفه ایه پس چرا آرون انقدر ازش ترسید؟ -فرجام اصلا با اینا نمیگرده؛ ترجیح میده جزئی از حرفه ایا نباشه! این اسمیه که بقیه روش گذاشتن ولی خودش هیچ وقت انقدری باهاشون نگشته. ابرو بالا انداختم: -حتما خیلی از خودش خوشش میاد. خندید: -ن...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 14
راه افتادیم...خیلی جلو نرفته بودیم. -وایسین. چشم برگردوندم. ترلان دوان دوان به سمتمون اومد و به جمعمون پیوست. مبین لبخند گشادی زد: -از این طرفا؟ -اینو من باید بپرسم، چرا تابستون زنگ نزدی ها؟ مبین سرش رو خاروند: -سیمکارتم سوخت همه ی شماره هام پاک شد. -باشه باور کردم.! من و تیانا و سروین متعجب به ا...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 15
هیچ کدوم چیزی نگفتیم تا مزاحم حرف زدنش نشیم. -مبین یه پسر بی آزار بود که یه عالمه دوست و رفیق داشت، اون روزی که آرون منو زد اونجا بود، اینو دید و خواست با آرون دعوا کنه....ولی خب اون خیلی قوی تر بود، نمیدونم چیکار کرد و چطوری مبین رو زد که سه روز بیدار نشد!. هر سه با چشمایی گشاد نگاهش میکردیم. -م...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 16
هیچکس گوش نمیداد...هر کسی باذوق با بغل دستیش راجع به چیزی که دیده بود حرف میزد. -اونا کی بودن؟ این سوال خیلیا بود و با تشکر از دختر ریزنقش کنارم، شمس جواب داد: -اون کسایی که دیدید از بهترین اژدهاسوارانمون هستن... بعد طوری که انگار داره با خودش حرف میزنه گفت: -شانسشون برای مسابقات زیاده. دستاشو به...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 17
سروین خندید: -موندم این الان اینشکلیه یکم بزرگ تر بشه چهره اش جا بیفته چی میشه؟ کامی شونه بالا انداخت: -به جذابی من که نمیشه! با چندش پالتوی بوگندوم رو درآوردم و روی دستم گرفتم: -آه کامی....سقف آسمون فرو ریخت! -بازم نمیتونی منکر خوشگلی من بشی! صدای بی ادبی ای با دهنم درآوردم و بی توجه به ادا اطوا...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 18
موهای خیسم رو با حوله خشک کردم: -تصمیممو گرفتم سروین....امشب میرم، فکر نکن حتی یه دیقه دیگه بتونم اینجا بمونم که...که اون تهامی و شهاب و امثال اونا اینطوری هی از سر تا پا تخریبم کنن! انگار.... باز مثل بچه ها اشکام راه گرفت: -انگار من خواستم بیام اینجا. -ابله آخه کجا میخوای بری؟....اصلا چجوری میخو...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 19
صداش خیلی آروم بود....کی بود؟ نکنه میخواد منو بکشه؟. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و چشمام رو آروم باز کردم، توی اون تاریکی، چشمای قهوه ای تیره اش رو دیدم....فرجام اینجا چیکار میکرد؟! نفسم داشت تموم میشد. از طرفی از اینکه بهش نزدیک بودم می ترسیدم....تمام اون حرف ها شایعاتی که دربارش بود توی سرم ج...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 20
به نیم رخش نگاه کردم که دست به جیب و آروم توی اون جنگل ترسناک قدم میزد، انگار که شانزه لیزه ست، نه یه جنگل پر از اژدها و عجوزه و حیوونایی که ازشون سر در نمیاوردی! من ترسیده بودم، هر چند ثانیه یکبار پشت سرم رو نگاه میکردم که نکنه اونا یهویی پیداشون بشه. اصلا چرا توی جنگل بود؟ یهویی از کجا پیداش شد...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
