جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت هفتاد و چهارم :
بعد از خداحافظی طولانی با مامان و بابا ازشون جدا شدم و آرزو کردم نگاه نگران آخرشون رو یادم بره.
-میرسونمت خونه همایون.
به گیسو نگاه کردم و تند تند سرم رو تکون دادم:
-نه بابا نمیخواد یه تاکسی ای چیزی پیدا میشه دیگه.
ابرو بالا انداخت و با سرزنش نگاهم کرد:
-برو بابا منم بیکارم دیگه انگار مثلا برم خونه چیکار میتونم بکنم.
کمی سبک سنگین کردم و گفتم:
-پس بیا ناهار بریم بیرون،
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

دینا قاسمی | نویسنده رمان
متین و آرمه بین این همه آدم که با هم بودن بهترین رابطه رو داشتن و به نطرم منطقیه که زود ازدواج کنن. بچه هام😭
۲ ماه پیشهانا
0واقعا دینا جون به نظرت متین و آرمه بهترین رابطه رو داشتن پس فرجام و ترنم چی 🥺
۲ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
فرجام و ترنم خیلی تنش داشتن و عملا تا همین اواخر که با هم نبودن پس..
۲ ماه پیشفرشته
0بهترینی بانو جانم❤️
۲ ماه پیشفرشته
0رمانی شاهکار که تا ابد توی قلبم می مونه❤️
۲ ماه پیشفرشته
0فوق العاده جذاب و دلبر مثل همیشه😍❤️
۲ ماه پیشهانا
0عالیه دینا جون ممنونم برای پارت جدید 😘😘
۲ ماه پیشنفس
0عالی بود مرسی بریم جلو ببینیم چی میشه
۲ ماه پیشنیلوفر آبی
0خیلی خیلی قشنگ بود ممنون خسته نباشید
۲ ماه پیشمهدیس
0خیلی قشنگ بود دینا خانوم 🩷💜❤️
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هانا
1یک سوال دو سال پیش آرمه و متین ازدواج کردن چند سالشون بوده ؟ چقدر زود ازدواج کردن انگار میگی یکی دنبالشون کرده چخبره😂 البته خوبه من خیلیی خوشحالم فقط کاشکی به جای متین و آرمه ، ترنم و فرجام میبودن وای فکر کن ترنم حامله باشه وایی من مردم