جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت هفتاد و نهم :
با حرص از جا بلند شدم و دستی به چشمام کشیدم:
-ببخشید ولی من...خستم، می تونم برم؟
اگه همین الان از این خراب شده بیرون نمی رفتم همینجا میزدم زیر گریه!
همایون سری تکون داد و من با سرعت از اتاق تهامی خارج شدم، دستم رو روی دکمه ی آسانسور نگه داشتم تا شاید تند تر حرکت کنه....بغض توی گلوم داشت به چشمام می رسید و من نمی خواستم گریه کنم...عمرا!
درها که باز شد، داخل رفتم و دکمه رو دوباره زدم. Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
هانا
1این دو تا جادوگر کوچولو الان دیگه بزرگ شدن😆
۲ ماه پیشگودیی
0رزیتا کی بود؟
۲ ماه پیششیدا
0همون دختر گوشت تلخه بود که وقتی هیربد توی بدن آرون بود بهش کمک میکرد. همونی که از فرجامم خوشش میومد
۲ ماه پیشفرشته
0وای خدای من😍😍 بهترین بود😍😍❤️❤️
۲ ماه پیشنیلوفر آبی
0ترنم وفرجام دوست دارم رمانتون بینظیره ممنون خسته نباشید
۲ ماه پیش🌺عاشق این رمان 🥰
0خیلی قشنگه ولی این یکم کوتاه بود
۲ ماه پیشناشناس
1جیغغ چقدر خوب بود این پارتت 🤗🤗😍😍 دمت گرم دینا جون عالیی بود عالیی
۲ ماه پیشآرتمیس
2چه خوشحالم که تو نویسنده مورد علاقه ی🥹
۲ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۲ ماه پیشیسنا
5گودو گودوو چقدر پارتش کوتاه بود و البته جذاب دینا تو بینظیری
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سهیل۳۰
15این دوتا جادوگر کوچولو چقد بهم میان🥹🥹