جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت شصت و پنجم :
"ترنم"
پارچه ی شلوار گشادم رو توی دستم گرفتم و نفس عمیقی کشیدم، آسمون سیاه سیاه بود، رنگ روزهای من.
باد خنکی که می وزید، صورت ترم رو خنک میکرد و رد اشک های نیم ساعت پیشم رو خشک میکرد.
«تو بدی»
من بدم...آره من بدم، انقدر که به خودم اجازه دادم گلوی پسر خاله ی شش ساله ام رو توی دستم فشار بدم.
«بدا باید بمیرن»
معلومه که بدا باید بمیرن، من، باید بمیرم.
فقط مرگ میتونی بدی Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
سهیل۳۰
1چه لحظات نابی 🥹🥹 بااینکه دوست داشتم تو شرایط بهتری همو ببینن. .اما بازم ازینکه کنار هم قرار گرفتن خوشحال شدم
۳ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
🧚♂️🧚♂️🧚♂️✨️✨️
۳ ماه پیشزاده خورشید
1تاریکی فرجام و روشنایی ترنم باهم کاملا🥺😌
۳ ماه پیشNana
1خوبه فرجام سر رسید بیچاره ترنم چقدر داره اذیت میشه
۳ ماه پیشترنم
2قشنگ یه دور سکته کردم
۳ ماه پیشرزالین
2من دوست ندارم واقعا ببینم ترنم به کمک احتیاج داره یا دوستاش باید از ترنم محافظت کنن من دوست دارم ترنم رو قوی و قدرتمند ببینم
۳ ماه پیشهانا
2آرش با خودش چی فکر کرده مگه به این احمق نگفتن که ترنم کنترل قدرتش دست خودش نیست من واقعا الان عصبانیم 😡🤬
۳ ماه پیشنفس
1مرسی عزیزم پارت زیبای بود
۳ ماه پیشنیلوفر آبی
1خیلی خیلی خیلی قشنگ بود ممنون خسته نباشید واقعا
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فرشته
0عاشق این رمان شاهکارم😍❤️