لیست کلیه پارتهای رمان جادوگر : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 83
-
رمان جادوگر - پارت 41
سکوتی که اونجا رو فرا گرفته بود انقدر سنگین بود که هیچ کس جرعت شکستنش رو نداشت. هممون یه فکر توی سر داشتیم و همه به یک اندازه ترسیده بودیم. نیکو وقتی این جو وحشتناک رو دید گفت: -من...من قرار نیست لوتون بدم. آوش اخم هاش رو کمی بیشتر توی هم کشید: -از کجا معلوم؟ نیکو آشکارا دستپاچه شد و چند لحظه بعد...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 42
گوشی رو بیرون آوردم و با دیدن پیام روی صفحه نگاه معنی داری به تیانا انداختم. من و تیانا با کوچکترین نگاهی حرف هم رو می فهمیدیم، انگار که چشمامون زیرنویس داشته باشه! حالا زیرنویس نگاه تیانا گفت: مبینه؟ سر تکون دادم و سعی کردم به روی خودم نیارم که پیام کوتاه مبین که نوشته بود "دم دریاچه می بینمت"، ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 43
نفسم رو بیرون فوت کردم و به جای رفتن به دفتر معلم ها، به سمت اسطبل رفتم. سرکی کشیدم تا مطمئن شم کسی اون دور و بر نیست. به جز آقا عطا که سری برام تکون داد و لبخند پدرانه ای بهم زد. داخل رفتم و در باکس اوفیلیا رو باز کردم. این...زیباترین اسب جهانه! دستم رو روی پوزه ی مخملیش کشیدم و زیر گردنش رو نوا...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 44
..................... درحالی ک مبین دستم رو به طرز عجیبی سفت گرفته بود به سمت بچه ها میرفتیم. زمزمه کردم: -یکم شل کن بابا در که نمیرم. خندید و هول شده دستمو شل کرد: -ببخشید حواسم نبود! ابرو بالا انداختم و درحالی که توی دلم از واکنش بقیه می ترسیدم پشت سرش کشیده شدم. کامی اولین کسی بود که چشمش به م...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 45
کامی دستاش رو روی سینه حلقه کرد: -از کجا میدونی؟ -نیکو بهم گفت! همون روز بازجویی کاری پیش میاد و سامان به نیکو و دو نفر دیگه دستور میده از بقیه کتبی بازجویی کنن. فرجام بلاخره روزه ی سکوتش رو شکست: -این یعنی فقط ما داریمش سر تکون دادم: -نیکو پرونده ها رو نابود کرده. از روی گزارش خوندم و بعد سرم رو...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 46
آب دهنم رو محکم قورت دادم و وقتی دیگه صداشون نیومد و نور گوشیاشون توی تاریکی جنگل گم شد، از پشت درخت بیرون اومدیم. کامی دستشو توی موهاش کشید: - چه غلطی دارن میکنن اینجا؟ فرجام قدم جلو گذاشت و نگاهی به مکانی انداخت که اونا ازش می اومدن: -به نظر میاد یه راهه! با این حرفش کنجکاو جلو رفتم و نور گوشیم...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 47
وقتی گلوم فشرده شد، فهمیدم که نفس کشیدن یادم رفته! آروم نفسی کشیدم و نگاهم رو از ظرف زرشک پلو با مرغی که عینشو توی سالن غذاخوری خورده بودیم، به صورتش کشیدم که از خاک و کثیفی لکه بود و رد اشک روی گونه اش پیدا بود. تعجب و ترسم، قطره اشکی شد که از چشمم پایین اومد و به چونه ام رسید. معلوم نیست چه بلا...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 48
-ایناهاش، هیربد ثابتی. روی چهره اش زوم کردم: -این همونیه که دیشب دیدیم فقط اون خیلی....مرده بود! کامی سر تکون داد: -به نظر میومد خیلی وقته اونجاست. نیکو در جوابش تایید کرد: -بیست سال پیش، هیربد از مدرسه فارغ التحصیل میشه...یه سرور باد بوده. میدونی، من افراد زیادی با قدرت باد میشناسم و همشون بد نی...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 49
تند تند به سمت جنگل رفتیم، جایی که پسرا ایستاده بودن و به نظر اصلا انتظار ما رو نداشتن! وقتی آوش چشمش به ما چهارتا افتاد بهت زدی ضربه ای به بازوی فرجام زد و اونم برگشت و با دیدن ما، پس گردنی محکمی به کامی زد: -تو دهنتو نمیتونی ببندی نه؟! کامی شاکی انگشت اتهامش رو سمت متین گرفت: -این میمون تا دست ...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 50
خیره به موج ها چیپس رو زیر دندونام خبرد کردم و زانو هام رو توی بغلم گرفتم. چراغ های ماشین فقط چند متر جلوتر رو روشن میکرد و بقیه ی دریا تاریک بود. تاریک و ترسناک، انگار که هر لحظه ممکن بود از اون تاریکی موجودی بیرون بیاد، گلوتو بگیره و بکشونتت به اعماق آب. آرمه خودش رو کنار من و تیانا پهن کرد، پا...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 51
سکوت....همه جا سکوت شد. از من و مبین هیچ صدایی در نمی اومد و ذهنم حتی انقدری کار نمی کرد که آوش رو صدا کنم. ناخودآگاه جلوی مبین ایستادم، اجازه نمیدادم ببرنش! صدای تپ تپ قدم های آوش که اومد، آرون خنده ی مسخره ای کرد: -چجوری میخواین جلوی منو بگیرید؟ انگشتش رو سمت مبین گرفت: -یه ترسو....یه بی استعدا...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 52
همانجا ماند، انقدر که سیاهی خجالت زده عقب کشید و ناپدید شد. از جایش بلند شد و شال نیکو را از دور دستش باز کرد. آوش داخل شد و بی حرف به فرجام خیره شد: -اوکی ای؟ سر تکان داد: -بریم این قضیه رو جمعش کنیم. -من پرس و جو کردم، فردا هیچ حرکتی نمی تونیم بزنیم. -چرا؟ از اتاق نیکو بیرون رفتند: -پس فردا فست...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 53
سروین سر تکان داد و بال های سبز رنگ "تینکربل"اش را تنظیم کرد: -چقدر استرس دارم! کامی ناموفق در نگه داشتن خنده اش گفت: -با این لباسا نمیتونم جدیت بگیرم. خودش هم "پیترپن" بود و دست کمی از سروین نداشت. فرجام دستش را توی جیب شلوار جین "بوت کات"اش فرو کرد و دستی به جلیقه ی چرمش کشید. با آن کلاه لبه دا...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 54
تیانا پوست لبش را کند، انقدر اینکار را کرده بود که اثری از رژ قرمزش باقی نمانده بود: -چیکار کنیم پس...دست زدن به اون در ریسکه! -من انجامش میدم! همه برگشتند؛ این صدای ظریف و نازک را می شناختند! پری سبز رنگ بال زنان نزدیکشان شد: -من طلسمشو می شکنم! تیانا اخم کرد: -چی در ازاش میخوای؟ تجربه نشان داده...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 55
ای کاش همون شب اولی که دیدمش نجاتش میدادم، ای کاش ویسش رو زودتر برای خانواده اش می بردم، ای کاش فرصت اینو داشتم که ازش محافظت کنم. اشک های داغم گونه ام رو سوزوند و نیکو کلافه از جا بلند شد: -باز نمیشه! من هم سرپا ایستادم و التماس کردم: -توروخدا بازش کن یه جوری. تند سر تکون داد و کلید رو توی قفل چ...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 56
وقتی همایون با اون قدم های استوار و هاله ی سنگینش به سمتمون اومد، نگاهم رو بهش دوختم، ولی نه به چشماش، اصلا امکان نداشت بشه به چشم هاش خیره شد! نگاهش رو به دستش زخمیم دوخت و با سر به یکی از همراهانش اشاره زد، زن جوون جلو اومد و اکسیری زرد رنگ دستم داد: -بخورش. به حرفش گوش دادم، کار دیگه ای می تون...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 57
کامی که با اون عینک شکسته و لباسای سبز چمنی کثیف خیلی عجیب غریب و ترسناک به نظر میرسید گفت: -شما ک بلدید همه چیزو ماستمالی کنید...این کارم برای ما انجام بدید! راست می گفت بلاخره قرار بود اونا یه چیزی به خانواده ی شیدا بگن، حالا هر چی، میگفتن از صخره سقوط کرده یا ماشین بهش زده....تغییر دادن یه جنا...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 58
تیانا لباسش رو توی تنش مرتب کرد. با نفس عمیقی خط چشم رو به سختی پشت پلکم نشوندم و آرزو کردم قرینه باشه. -قرینه نیست. -دهنتو ببند سروین. شونه بالا انداخت و خندید، تازه به خودش اومده بود، وقتی شنیده بود چه اتفاقی افتاقی توی دخمه افتاده دو سه روزی توی خودش بود، از طرفی هیچ کس به نبودن نیکو عادت نکرد...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 59
بخش دوم: "شهر ساختگی" ترنم سی شهریورماه، ساعت هشت شب. خبرنگار ها داد و هوار میکردن و عکاس ها با صدای بلند ازم می خواستن که به دوربینشون نگاه کنم، همایون به همراه تهامی دو طرفم راه می رفتن تا از هرگونه سوء قصد جلوگیری بشه؛ ولی من که چیزی نمی شنیدم! همه اش محو محو بود، انگار زیر آب باشی و گوش هات...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان جادوگر - پارت 60
-اشتباه نکن! فاتح باید مطمئن بشه که تو این قدرت رو داری، تا وقتی که قدرتت خودش رو نشون نده، کاری به کارت نداره. برای همینه که... تکیه اش رو از میز گرفت و رو به روم ایستاد: -دیگه نباید توی این مدرسه بمونی! از جا پریدم و متعجب بهش خیره شدم: -چی؟!....چرا؟ -به خاطر اینکه اگه به زندگی عادیت ادامه بدی،...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
