پارت هفتاد :

اخم کردم:
-می دونستی؟
خودش رو واضحا به اون راه زد:
-منظورت چیه؟
-تو از یه چیزی خبر داشتی؟
نگاهش انقدر مهربون بود که دلم نیومد باهاش بحث کنم و گذاشتم خودش بگه. سروین هم بلاخره آروم گرفت و کنارم روی تاب نشست ولی وول خوردناش از ذوق و هیجان همیشگی اش تاب رو تکون میداد.
-می دونستم.
به تیانا نگاه کردم که ماگ قهوه اش رو روی میز گذاشت و دست چپش رو دورش پیچید:
-همون موقع می دون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هلنا

    2

    ببخشید ولی یک چیزی اینجا هنوز مشخص نشده اینکه هیربد برای اینکه از زندان آزاد بشه باید ترنم هم قربانی میشد ، خدارو شکر سر ترنم هیچ بلایی نیومد ولی بازم این موضوع مشکوکه نباید به این هیربد مارموز اعتماد کنن این روانی دوستش اون دختره ی عنه که اصلا دلم نمیخواد حتی اسمشو بگم 🤮

    ۳ ماه پیش
  • شیدا

    0

    نه دیگه اون موقع نیکو به عنوان یه جادوگر قدرتمند و یه آدم ناامید مرد یعنی در واقع نیکو به جای ترنم مرد

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    درسته

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    خیلی ممنونم عزیزم بابت خلق این رمان شاهکار که فوق العاده زیبا و دوست داشتنی و جذابه😍❤️ .. بهترینی بانو جانم❤️ خدا قوت.. هزاران ماشاءالله به هنر زیبا و بی نظیرت.. قلمت جاودان و درخشان✨❤️

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما که دنبال میکنید

    ۲ ماه پیش
  • غزل

    0

    کتابت مثل خودت شاهکاره عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    قربونتتتت

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    عالی بود موفق باشی گلم 💚

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    این رمان شاهکار لایقِ بی نهایت لایک و بازدید و کامنته😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    مثل همیشه فوق العاده و جذاب و دلبر😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    عالی بود ممنون خسته نباشید این پارت هم محشر بود

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    0

    خدا رحم کنه دوباره دروغ نگه

    ۳ ماه پیش
  • یاسی

    2

    امم هیچی به ذهنم نمیاتت

    ۳ ماه پیش
  • هلنا

    2

    اصلا مگه میشه همینجوری الکی بهش اعتماد کنن نه ترو خدا من دارم حرس میخورم اصلا شاید بخواد بلایی سر ترنم بیاره وایی حتی نمتونم تصور کنم دینا جون تو که با ما این کارو نمیکنی دیگه مگه نه من اگه این رمان خوب توم نشه دیگه اون آدم سابق نمیشم به جون خودم افسردگی میگیرم واقعا راست میگم چون قبلا تجربه کر

    ۳ ماه پیش
  • هانا

    2

    من نمیخوام این رمان تموم بشه وای اگه تموم بشه چیکار کنم ولی بازم میگم ها دینا جون یا متا ازدواج و بچه دار شدن ترنم و فرجام رو میبینیم یا خودم شب با چاقو میام روی سرت

    ۳ ماه پیش
  • هلن

    0

    اصلا نمیتونم به هیربد اعتماد کنم احساس میکنم یک جای کارش میلنگه

    ۳ ماه پیش
  • چنی

    0

    منتظر و مشتاق پارت بعدی

    ۳ ماه پیش
  • آیرا

    0

    خدایا من با این دوتا پارت قلبم از هیجان درد گرفت من از تو همین دوتا پارت هزار تا سناریو دیگم در آوردم واقعا ازت ممنونم دینا با وجود امتحان ، بازم رمانت عالی ترینه ولی چرا حس میکنم ترنم و هیربد باهم ماجرا ها دارن و اون رازی که تو خلاصه اومده مال ترنمه، واقعا یه حس قویه

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️