جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت هفتاد و هشتم :
وقتی تهامی رو دیدم، چروک های دور چشماش بیشتر شده بودو رنگ کت و دامن پاییزیش تیره تر از قبل بود؛ اما هنوزم موهاش رو مثل قبل محکم پایین سرش بسته بود و برای استقبال از ما صاف و صوف جلوی در ورودی ایستاده بود، دقیقا همون طوری که بار اول دیدمش!
یه جوری نگاهم میکرد انگار که براش عجیب بود زنده ام، شایدم دلش برام تنگ شده بود! هاه! چه چیزا!
طبق اون چیزی که فهمیده بودم سامان خیلی وقته خبری ازش نÛ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فرشته
0شاهکاری بی نظیر و دوست داشتنی و ستودنی❤️