پارت هفتاد و هشتم :

وقتی تهامی رو دیدم، چروک های دور چشماش بیشتر شده بودو رنگ کت و دامن پاییزیش تیره تر از قبل بود؛ اما هنوزم موهاش رو مثل قبل محکم پایین سرش بسته بود و برای استقبال از ما صاف و صوف جلوی در ورودی ایستاده بود، دقیقا همون طوری که بار اول دیدمش!
یه جوری نگاهم میکرد انگار که براش عجیب بود زنده ام، شایدم دلش برام تنگ شده بود! هاه! چه چیزا!
طبق اون چیزی که فهمیده بودم سامان خیلی وقته خبری ازش نÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    شاهکاری بی نظیر و دوست داشتنی و ستودنی❤️

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    ممنون خسته نباشید عالی بود مثل همیشه

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    0

    پارت زیبای بود فقط اینکه هربار ترنم اسم اون عوضی رو به زبون میاره منو عصبانی می کنه

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    فرجامم عصبی میکنه🤣

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    فرجامم عصبی میکنه🤣

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️