جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت شصت و هفتم :
سرد شدن، خیلی دوست داشتم بدونم چطوریه، ولی این اتفاق قرار نبود برای من بیفته! آرون از ترلان دست کشید چون اون یه شرور عوضی بود. ولی من مطمئن بودم که حتی اگه فرجام به یه شرور عوضی تبدیل بشه هم...دلم نمیخواد بهش فکر کنم!
نفس عمیقی کشیدم و از پنجره به بیرون خیره شدم، نمیدونم قرار بود چیکار کنم، فردا برم دانشگاه یا نه؟ اصلا میتونم اینجا بمونم؟
-باید اینجا بمونی!
احساس کردم آرون فکرم رو
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
نفس
0پارت زیبای بود ممنون عزیزم آنقدر بدم میاد از آدمایی که میرن دوراشونو میزنن عشق و حالشون رو می کنند دوباره میان سراغت عوضی ها