جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت شصت و هشتم :
تا دانشگاه توی ذهنم با خودم حرف زدم تا وقتی دیدمش اگه چیزی گفت بدونم چی جوابشو بدم.
گیسو دویست و شیش آلبالوییش رو پارک کرد و بدو بدو درحالی که سوییچ رو توی کیفش میذاشت به سمتم اومد:
-بریم.
سر تکون دادم و تا کلاس استاد خودمو کشوندم.
-ترنم...خودتو کنترل کنا، باز مثل روز کافه وحشی نشی!
"وحشی" دقیقا کلمه ای بود که حال اونروز منو توصیف میکرد.
زدم زیر خنده:
-بدم نمیاد اونجوری ب
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
ماندانا
0وای من الان بیمارستان زیر سرمم، اینقدر این پارت هیجان داشت که من سکته رو رد کردم ، دینا به خدا اگه ببینمت حتما یه بغل و ماچ حسابی ازت میگیرم، چون عاشقتم 💖💖💝🌺🌺💜💜💝