جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت صد و پنجم :
هوای اتاق، سرد بود! دست های دستبند شده ی ترلان گره خورده در هم، روی میز بود و نگاهش، مستقیم روی مایی که تازه وارد اتاق شده بودیم. زیر نگاه خیره اش، اصلا احساس راحتی نمی کردم و این، فقط راجع به الان نبود، حتی روز اولی که توی اسانسور خوابگاه برای اولین بار دیدمش هم، همینطور بود.
روی صندلی وسط نشستم، فرجام و آرش هم دو طرفم.
چند لحظه ای سکوت بود، انقدر که درجا کمی تکون خورد و لبخند زد:
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
ثنا
0وای چرا تموم شد اخه🥲 من دلم نمیاد دل بکنم ازش نمیشه فصل سوم و چهارمم داشته باشه که زندگی بچه ها باشه؟ 👈🏻👉🏻🤧
۴ ساعت پیشمعصومه
0عالی بود عزیزم خیلی خیلی سخته نباشی
۷ ساعت پیشriri
2دمت گرمم 😎یه شاهکار نوشتی 🌱من از هر لحظه این رمان لذت بردم واقعا جز یکی از بهترین رمان هایی بود که خونده بودم👍😉
۸ ساعت پیشزهرا
0عالی دمت گرم
۱۰ ساعت پیشآیرا
0دینا عاشقتم واقعا خسته نباشی با همچین رمان شاهکاری
۱۰ ساعت پیشسارا
0خسته نباشی گلم انشالا موفقیت ها ی بیشتر 💚
۱۱ ساعت پیش.....
0خسته نباشی گلم عالیی بود🌺🌺
۱۱ ساعت پیشنیلوفر ابی
0خیلی عالی بود واقعا ممنون بابت زحمتها شما نویسنده محترم خسته نباشید خیلی حیف شد که تموم شد
۱۲ ساعت پیشدلا
0خسته نباشی عالی بود
۱۲ ساعت پیشریحانه
0بهترین پایان بندی بود که میتونست وجود داشته باشه.من الان چجوری از این رمان دل بکنم؟ خیلی خیلی خسته نباشی واقعا🧡🧡
۱۴ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

آرتمیس
0بالاخره.. هر داستان زیبایی هرچه قدر هم که زیبا باشه بلاخره به پایان میرسه.. واقعا خسته نباشی تو تموم این مدتی که تو مینوشتی ما با جون و دل منتظر بودیم و می خواندیم مثل تو ذوق میکردیم دلتنگ می شدیم و.. واقعا عالی بود امید وارم سالیان سال رمان های تورو ببینم و بخونم .. موفق باشی عزیزم 🫶🏻✨