دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,رمان مافیایی, رمان این جاده به دریا می رسد, دینا قاسمی

رمان این جاده به دریا می رسد

  • زبان فارسی
  • 20.6K 👁
  • 115 ❤️
  • 154 💬

خلاصه رمان این جاده به دریا می رسد

جاده‌های زندگی... همیشه به آفتاب ختم نمی‌شوند. برای برخی، مثل ما، دنیا جای بی‌رحمی است، شب‌ها سردند و روزها طاقت‌فرسا. در دنیای ما، برادر به برادر خیانت می‌کند، پدرها به فرزندانشان پشت می‌کنند... و عشق؟ عشق، رؤیایی دور است. اینجا عاشق شدن جرم است؛ چون آخرین کسی از ما که عاشق شد، مرد. اما شاید... فقط شاید، این مسیر، این راه تاریک و پر پیچ و خم، راه درست باشد. شاید نور نرفته باشد، فقط پنهان شده، خیلی دور. شاید باید ریسک کنیم، از روی مین‌ها بپریم. می‌تواند مرگ باشد. می‌تواند نیستی باشد. یا... شاید، فقط شاید، اگر جلو برویم، نسیم را حس کنیم و خورشید را ببینیم. شاید سفر ما پایانی خوش داشته باشد. شاید این جاده به دریا برسد.

قسمتی از متن رمان این جاده به دریا می رسد

راه را پیش گرفتیم:
– خوبه این اواخر خبری از صابر و نوچه هاش نشده
پوزخندی زد:
– صابرمثل روح میمونه. همه جا هست. این اواخرم اگه نیومده حتما یه چیزی زیر سر داره و فکر کنم بدونم چیه .
متعجب نگاهش کردم:
– چیکار میخواد بکنه؟ چیزی شنیدی؟
ایستاد:
– دیشب تو مگه نبودی؟
کمی فکر کردم و با یادآوری چیزی که هومن گفته بود، زدم زیر خنده.
اخم کرد:
– خنده داره ؟ تو فکر کن یه درصد واقعا از فک و فامیلش باشه .
شانه بالا انداختم:
– که چی ؟ اونم یکی مثل بقیشون دیگه. همشون لاشخورن. یه مشت عوضی پول پرست که همشونم عین سگ از پدرخوانده میترسن. حالا فرقی نمیکنه کی باشن. چه شیرمراد شیشه ای باشه چه صابر یا این پسره ی تازه وارد.
راه افتادم و او هم پشت سرم آمد. خورشید حالا کامل رنگ طلاییش را روی شهر میپاشید و شهر هم از خواب بیدار شده بود. هرچند این روز ها دیگر مثل قدیم ها نیست. روز و شب فرقی ندارد. شهر همیشه شلوغ است، چه سه صبح باشد چه پنج بعد از ظهر، بازهم انگار نه انگار .
– کجا میخوای بری ؟
به دو طرف خیابان نگاه کردم:
– میخوام یه چیزیو چک کنم.
-چی ؟
اخم کردم:
– مینو میگفت دیروز دیده بعضی از بچه ها مواد میفروشن
از حرکت ایستاد و با صدای تقریبا بلندی گفت:
– واقعا ؟
خندیدم:
– حالا میخوای کل تهرانو خبر کن.
پلک زد:
– ببخشید... یعنی میگی راسته ؟
کلافه پس گردنی بهش زدم:
– عقل کل الان دارم میرم چک کنم دیگه. تو ام نیای بهتره باز با بچه های شاهین دعوا راه میندازی!
بی خیال راه افتاد:
– اتفاقا منم میام. خوبه یه مرد همراه آدم باشه
پوزخند زدم:
– آخه جوجه تو که از من کوچیک تری !
ابرو بالا انداخت:
– سن یه عدده .
سری تکان دادم و دنبالش راه افتادم. خودم هم بدم نمی آمد که او همراهم باشد اصولا بچه هایی که دور و بر کسانی مانند شاهین و سهراب بودند، همه پسر های نوجوان بودند و آدم های درستی نبودند. البته تقصیر خودشان هم نبود. مگر خانواده ای بود که یادشان دهد چگونه رفتار کنند؟ از کودکی در کوچه خیابان و زیردست یک سری علاف مفنگی بزرگ شدن، چیزی بهتر از این نمی ساخت .
آن موقع ها که بچه های مردم درس زندگی یاد میگرفتند، ما یاد میگرفتیم که چگونه گلیم خودمان را از آب بکشیم.
پشت درختی ایستادم:
– منطقه ی شاهین اینجاست دیگه ؟
سر تکان داد:
– خودشه .
سرم را دولا کردم و نگاهی به اطراف انداختم. راست میگفتند، هیچ کدام از آن بچه ها در حال کار یا فروختن گل و فال نبودند .
شایان نگاه مشکوکی به اطراف انداخت و بعد چشمانش جایی ثابت ماند:
– مثل اینکه درست دیده
خط نگاهش را دنبال کردم و آنچه که میگفتند را دیدم .
پسری نوجوان و آنطرف ترش یکی از آن سانتال مانتال کرده های امروزی روبه روی هم ایستاده بودند و بعد از اینکه مطمئن شدند ماموری آن اطراف نیست، بسته ای جابه جا کردند که تشخیص اینکه درونش چیست، خیلی هم سخت نبود!
-بدو
سریع برگشتیم و به طرف خروجی پارک رفتیم .
شایان نفس زنان با دست مشت شده به پارک اشاره کرد:
– لعنتی! پس بگو چجوری از این رو به اون رو شدن. زدن تو کار مواد
به اطرافم نگاهی انداختم و روی نیمکت چوبی نشستم:
– ساخت خودشون نیست، یعنی توانشو ندارن، جرئتشم ندارن. شیشه ساختن به این راحتیا نیست. قطعا از بالا بهشون دستور و مواد میرسه.
نگاه کنجکاوی انداخت:
– یعنی میگی فقط اینا نیستن ‌؟‌
از جایم بلند شدم:
– طبق چیزایی که شنیدم نه، بچه های سهرابم هستن، شاید بیشتر !
…………………………..
آخرین ساندویچ را دست مینو دادم و خودم هم گازی به ساندویچ نون و پنیر زدم.
– ساعت چنده ؟
مینو نگاهی به ساعت مچی اش انداخت:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان این جاده به دریا می رسد

  • دلبر

    1

    سلام رمان خوبی بود پایان خوبی داشت. ولی کاش مینو با شایان ازدواج میکرد ولی خوب موفق باشی 😊🤍🎀

    ۲ هفته پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    ممنون از وقتی که گذاشت💜

    ۲ هفته پیش
  • دلبر

    1

    سلام خسته نباشی رمان عالی بود ولی کاش مینو با شایان ازدواج میکرد. ولی خوب پایان خوبی داشت موفق باشی 🎀😊

    ۲ هفته پیش
  • گیتی

    0

    خدا قوت دینا جان خیلیی قشنگ بود ولی آخرش رو دوست داشتم در مورد جشن عروسی خود دریا یعنی نقش اصلی مینوشتین ..موفق باشین🙏

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    چرا دانلود نمیشه

    ۳ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    عزیزم به پشتیبانی پیام بده راهنماییت کنن

    ۳ ماه پیش
  • آیدا

    1

    سلام خوبی دیانا جان من رمان پرندگان مهاجر رو خودندم و همچنین این رمان رو واقعا عالی نوشتی و امیدوارم موفق باشی و اینکه فقط این دو تا رومان رو نوشتی رمان دیگه ای هم هست؟

    ۳ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    عزیزم خیلی خوشحالم که دوست داشتی. بله رمان " این جاده به دریا می رسد" هم هست که یکم قدیمی تره

    ۳ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    عزیزم خیلی خوشحالم که دوست داشتی. بله رمان " این جاده به دریا می رسد" هم هست که یکم قدیمی تره

    ۳ ماه پیش
  • Shabnam

    0

    بچه ها من یه رمان قبلنا میخوندم دختره به پسره میگفتی اژدهای کاربنی پوش یا یه چیزی شبیه این چون همیشه کت شلوار آبی کاربنی میپوشید کسی میدونه اسمش چیه

    ۴ ماه پیش
  • Maya

    0

    این مرد ارباب است

    ۳ ماه پیش
  • فائزه

    2

    به به این رمان هم مثل رمان پرندگان مهاجر منو به شدت مجذوب خودش کرد؛ بی صبرانه منتظر داستان های جذاب بعدیتون هستم خانم قاسمی عزیز🌹💋

    ۴ ماه پیش
  • پرستو

    0

    پرندگان مهاجر بخون عالیه

    ۳ ماه پیش
  • ساغر

    0

    سلام دینا جان خوبی؟ میخواستم ببینم این رمانت به چاپ رسیده؟

    ۴ ماه پیش
  • میترا

    1

    سلام عزیزم رمانتو خوندم قشنگ بود امیدوارم موفق باشی

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    0

    ممنون از نویسنده عزیز داستان زیبایی بود💙

    ۴ ماه پیش
  • آوا

    1

    خوب بود میتونست عاشقانشون بیشتر باشه تا خواننده بیشتر احساسشون رو درک کنه

    ۵ ماه پیش
  • دینا قاسمی

    1

    عزیزم این رمان رو من حدودا سه سال پیش زمانی که سن کمتری داشتم نوشتم و امیدوارم کم و کاستی هاش رو در نظر نگیرید

    ۴ ماه پیش
  • ...

    3

    من بجز این رمانتون رمان پرندگان مهاجر هم خوندم هردو موضوعات و چالشای خوبی داشتن ولی جوری نوشته شدن که باعث نمیشه خواننده عمیقا توی داستان بره و سریع از چالش رد میشه. این رمان هم دریا سر هیچ و پوچ گریه میکرد دختری ک توی اون وضعیت بزرگ شده باید شخصیت قوی تری میداشت.

    ۵ ماه پیش
  • نازگل

    3

    علی بود ممنون قصش منو یاد سریال اوای باران میندازه

    ۵ ماه پیش
  • دینا قاسمی

    1

    عزیزم خوشحالم که دوست داشتی

    ۵ ماه پیش
  • Nanasi

    0

    سلام بچه یه رمان بود که پسره اسمش یاسر بود یاس صداش میکردن و توی کار قاچاق چند تا دختر میدزدن و میکشن که یکیشون میمونه و مجبورش میکنن یه مواد جدید بسازه و پخش میکنن و دختره رو توی خونه خودش و پیش گروهش نگه میداره دختره عاشقش میشه ،تروخدا اگه اسم رمان رو میدونید بگید🥲

    ۵ ماه پیش
  • راحله

    0

    هیچوقت دیر نیست از مهسا زهیری

    ۵ ماه پیش
  • Nanasi

    1

    مرسی عزیزم❤️

    ۵ ماه پیش
  • ستاره

    1

    یه رمان خوندم اسم دختره پریزاد فکر کنم بود شطرنج دوست داشته بوکسم قبلا کار میکرد با دختر عموش ولی دختر عموش ایدا توی یه جریان برای مسابقه بوکس کشته شده بود این م انگار میخواست بره انتقام بگیره نمیدونم در حال پارت گذاری بود انلاین بود الان اسمشو یادم نمیاد برم بخونمشش تروخدا کسی میدونه اسمش چیه؟

    ۵ ماه پیش
  • حدیث

    0

    اسمش ضربه ی آخره

    ۵ ماه پیش
  • ستاره

    0

    وای مرسییی💓😗

    ۵ ماه پیش
  • حدیث

    0

    قربونت گلم💖

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!