پارت صد و سوم :

وقتی کمی بیشتر به خودم اومدم، تازه متوجه ترلانی شدم که بسته شده بود و هیربدی که سر پا ایستاده بود؛ بالای سر...بالای سر فاتح!
چشم گردوندم، روی زمین، کاشی ها از خشم آرمه ترک خورده بود و میز گردی وجود داشت، یک جام روی میز و یک جام روی زمین افتاده بود، جام هایی که به نظر پر از خون بودن، خون من.
پرستار اورژانس، داشت سر هیربد داد می زد، برای اینکه بزاره به پدرش رسیدگی کنن، اما اون مثل یه دیو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیرا

    1

    واقعا انتظار این پایان رو نداشتم من روی این رمان خیلی فکر کردم ، هزار تا سناریو برای قسمت پایانی داشتم ولی ، این پایان واقا حتی بهش فکر هم نکرده بودم ممنون .

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر ابی

    1

    بینظیر خدا قوت سلامت باشید انشالله وموفق

    ۳ هفته پیش
  • Z.k

    1

    عالی ومثل همیشه هیجان انگیز و گیرا🥰🥰

    ۳ هفته پیش
  • آرتمیس

    6

    وایی عالی بودی دختر دمت گرم یه دفعه بین این همه هیجان که نفس تو *** حبس میکرد برگشتی گفتی ..بریم خونه مامان برای ناهار ماکارونی درست کرده🥹🫶🏻😂✨

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️