جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت صد و سوم :
وقتی کمی بیشتر به خودم اومدم، تازه متوجه ترلانی شدم که بسته شده بود و هیربدی که سر پا ایستاده بود؛ بالای سر...بالای سر فاتح!
چشم گردوندم، روی زمین، کاشی ها از خشم آرمه ترک خورده بود و میز گردی وجود داشت، یک جام روی میز و یک جام روی زمین افتاده بود، جام هایی که به نظر پر از خون بودن، خون من.
پرستار اورژانس، داشت سر هیربد داد می زد، برای اینکه بزاره به پدرش رسیدگی کنن، اما اون مثل یه دیو
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

آیرا
1واقعا انتظار این پایان رو نداشتم من روی این رمان خیلی فکر کردم ، هزار تا سناریو برای قسمت پایانی داشتم ولی ، این پایان واقا حتی بهش فکر هم نکرده بودم ممنون .