قاب عکس ها قصه میگویند

به قلم دینا قاسمی

عاشقانه طنز خانوادگی

معین الدین سماوات وصیت کرده و حالا نتیجه های سماوات که هر کدام سرشان به کار و مشکلات خودشان گرم است باید بیایند و شروطی را اجرا کنند تا سهم الارثشان را بگیرند کجا؟ رامسر . عمارت سماوات . باشیشه های رنگا وارنگش با نسیم عصرگاهی پاییزیش با صندلی لندویی و درخت بیدش که با هر بادی تکان میخورد در این بین اتفاقات زیادی میفتد گریه . خنده . به یاد آوردن . خشم . حسودی . غم و.... عشق


28
4,147 تعداد بازدید
5 تعداد نظر

تخمین مدت زمان مطالعه : ۲ ساعت و ۲۳ دقیقه


نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    00

    بعنوان رمان اولی جالب بودحداقل غلط املایی کمی داشت فقط اگه نوع نوشتاری جمله بندی روش عوضدکنه بهترواینکه اولای رمان خیلی فراکنی کرده سوم شخص کمترواردمیشدهم بهتربهرحال جالب بود

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه

    00

    رمان خوبیه ممنون نویسنده جون ❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • سیتا

    00

    برای یک بار خوندن خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • ملیحه

    00

    سلام ممنونم از نویسنده خوب این رمان من ده ساله رمان میخونم بنظرم بهترین رمانی بود که تا الان خوندم چون نه زیادطولش داد نه ابکی بودو خیلی قشنگم پایان داد توصیه میکنم بخونید ارزششو داره

    ۲ ماه پیش
  • ناشناس

    00

    قشنگ بود

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.