جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت دوم :
با بالاترین سرعت ممکن آرایش کردم، پیراهن مردونه ی خنکی تنم کردم، موهای کوتاهم رو به سختی بستم و گوشی و کیف پولم رو برداشتم؛ داشتم تند تند به سمت در میرفتم که صدای بلند مامان باعث شد سر جا خشکم بزنه و ده قدم رفته رو برگردم. با لبخند ضایعی بهش زل زدم. همونطور که خیار ها رو خرد میکرد چشماشو ریز کرد:
-کجا تشریف میبرید پرنسس؟
-من؟
-نه، من!
صاف ایستادم و خودم رو جمع و جور کردم:
-گیسو پیام داد. دارن میرن اون کتاب فروشیه که جدید باز شده.
شونه بالا انداخت:
-خب برن! مگه گیسو معلم توعه الان اون بره توی چاه توام میری؟
-مامان توروخدا اذیت نکن
خندید:
-خیلی خب برو ولی زود بیا....
قبل از اینکه حرفش رو تمام کنه، با سرعت خودم رو به حیاط رسوندم، کفش هام رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم، ده دقیقه ای توی ایستگاه اتوبوس معطل شدم و یه جا بند نبودم.
از اتوبوس که پیاده شدم گیسو با ذوق سمتم اومد. تند بهش گفتم:
-مطمئنی؟
سر تکون داد و خندید:
-آره بابا آمارشو از متین گرفتم.
لبخند خبیثی زدم و توی جلد یه دختر خوب فرو رفتم، گیسو گوشه ای پیدا کرد و برق لبش رو تمدید کرد؛ صاف ایستاد و لب هاش رو غنچه کرد:
-خوبم؟
-آره اون خره اگه بهت پا نده!
نفس عمیقی کشیدم و پشت سر گیسو پا توی کافه گذاشتم. گیسو همونطور که بازوم رو گرفته بود زمزمه کرد:
-مامانت میدونه اینجایی؟
-نه بهش گفتم میرم افتتاحیه کتابفروشی.
نگاه داغونی بهم انداخت:
-توروخدا بهونه هاتو آپدیت کن!
-فعلا که جواب داده بیا بریم.
همه جا رو با دقت از زیر نظر گذروندم تا سوژه ی مورد نظر رو پیدا کنم. با گیسو روی میزی که به همه جا دید داشت نشستیم.
بازوهاش رو گرفت و دور و بر رو نامحسوس دید زد:
-نیست که!
-میاد.
این حرفم مصادف شد با باز شدن در و ورود یه حوری بهشتی با موهایی بور و پشت سرش.....چشمام رو گرد کردم:
-این که با یه دختره اومده!
گیسو که همزمان با من داشت به اونها نگاه میکرد چشماش رو ریز کرد:
-نه بابا باهم نیستن
از سق سیاهش به محضی که این حرف رو زد دختر لبخند بزرگی زد و به سمت میزی رفت که فرد مورد نظر نشسته بود. چشماش رو توی حدقه چرخوند:
-بفرما! از بخت گندیده ی منه!
-حالا شاید دوست معمولی باشن!
نزدیک بود بلند شه و موهام رو بکشه از بس که بی خودی خوشبین بودم. برای متین گور به گور شده هم داشتم!.
با صدای تقریبا بلندی درحالی که نزدیک بود یقه مو بگیره گفت:
-دوست معمولی؟
لبم رو گاز گرفتم:
-هیس!
صداش رو کمی پایین آورد:
-دوست معمولی؟!
شونه بالا انداختم:
-خب.....چه میدونم! یعنی اون متین گور به گوری که آمار اینو به تو داده خبر نداشته طرف داره میاد سر قرار؟
آخرش قبول کردم که امکان نداره دوست معمولی باشن؛ به صندلیم تکیه دادم. گیسو هم که حسابی توی برجکش خورده بود؛ دستش رو زیر چونه زده بود و بی هدف شیک شکلاتی که رنگ حلیم بود رو با نی هم میزد.
بعد از تلاش ناموفقم برای خوردن معجون با اون نی کلفت در حالی که نفس کم آورده بودم گفتم:
-حالا عیب نداره.....اصلا....اصلا این پسره خیلی لاش....
-ترنم حرف نزنا! من روی این یارو غیرت دارم.
-خاک تو سرت!
چشماش رو درشت کرد و به طرز ضایعی به پرهام اشاره کرد:
-دیگه زر نزن! طرف هم خوشگله هم پولداره هم با شخصیته.
ادای گریه کردن درآورد:
-نگاه کن تو رو خدا چطوری بشقاب کیکو هل داد جلو دختره.
خندم گرفت:
-باورم نمیشه تو از طرف خوشت میاد فقط به خاطر اینکه دو سال پیش در فروشگاه رو برات نگه داشته.
دستاش رو توی هم قفل کرد و عاشقانه بهش زل زد:
-خیلی رمانتیکه!
متعجب درحالی که نزدیک بود از این رفتارش سکته کنم با چندش ژست بالا آوردن گرفتم و نگاهش کردم:
-گیسو واقعا اسکولی چیزی هستی؟ شاید طرف اصلا ازت خوشش نیاد بعد من مطمئنم تو توی ذهنت باهاش ازدواجم کردی!
-غلط کرده از من خوشش نیاد!
-وا مگه دست توعه؟ بعدشم من تو رو میشناسم حتی اگه سینگل بودم تو عرضه ی تور کردنشو نداشتی.!
خب این حرفم کاملا درست بود؛ اینو هم خودم می دونستم هم خودش.
شونه بالا انداخت و نامحسوس بهشون نگاه کرد. بعد دماغش رو چین داد:
-چه بگو بخندیم میکنن!
به شیک توت فرنگی وسط میزشون خیره شدم و زیر لب گفتم:
-الهی کوفتشون بشه!
سرم رو برنگردونده بودم که لیوان رو به روشون با صدای وحشتناکی ترکید. انقدر یهویی بود که تقریبا همه ی افراد حاضر توی کافه از روی صندلی هاشون پریدن و فقط پرهام و دختر خوشگل رو به روش بودن که شکه سر جاشون نشسته بودن و شیک صورتی رنگ مثل استفراغ از سر و روشون چکه میکرد!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

دینا قاسمی | نویسنده رمان
🤣🤣🤣
۱ ماه پیشالی
0وااا چرا این ترنم هر چی نفرین می کنه عمل میشه😂
۳ ماه پیشZ.k
0خوب چشاش شوره دیگه🤣🤣
۲ ماه پیشnaz
1تو استوری پ عکس ترنم و گیسو کو؟ میشه عکسشون و استوری بذاری
۳ ماه پیشفرشته
0عالی بود😍❤️
۴ ماه پیشژینا
1تا اینجا که خوشم اومد بنظر رمان باحالیه چه همه نفریناش هم میگیره😂😂
۴ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
کاش در ادامه ام اینطوری بود(اونایی که بیشتر خوندن میدونن)
۴ ماه پیشنازی
0پارت باحالی بود تازه شروع به خوندن کردم 😂♥
۴ ماه پیشآیلاری
1ای لعنتی چه قشنگ نفرین می کنه
۴ ماه پیشسرو
5تو دنیای فانتزی خوبه ولی تو واقعیت میگن چشمش شوره 🤣🤣
۴ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
🤣🤣😅
۴ ماه پیشساجده
1این دیگه از شوری گذشته یه چیزی بدتر از اون😂😂😂😂😂🤣🤣
۴ ماه پیشنیلوفر آبی
1🤣🤣🤣🤣🤣🤣خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید
۴ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
قربونت برم. امیدوارم ادامه رو هم دوست داشته باشی
۴ ماه پیشسهیل۲۹
1سلام موفق باشید خیلی رمان جالبیه و با اتفاقهای جالبتری شروع شد..چقد دوست دارم مثل ترنم اون قدرته رو داشته باشم 😁😁 یکی از فانتزیها و آرزوهام بود و هستش
۴ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
فانتزی منم بود و تصمیم به نوشتنش گرفتم...امیدوارم تا آخرش همراهمون باشیی
۴ ماه پیشNana
3باورم نمیشه از طرف خوشش میاد صرفا به خاطر اینکه در فروشگاه رو براش نگه داشته
۴ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
دخترا:
۴ ماه پیشابوالفضل
2فکر کنم یک چیزایی دستگیرم شد که این دختره یک قدرت داره که هر چی میگه درست میشه شاید حالا بریم پارت بعدی....
۴ ماه پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
🤭🤭🤭
۴ ماه پیشنفس
1بریم جلو ببینیم چی میشه قضیه از چه قراره
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نلا
0خیلیم عالی..قدرت ترنم خانوم:چش شوری🗿🎀😂