این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت سیزده :
***
آرامش کافه از آن جنس آرامشهایی بود که آدم را وادار میکرد آهستهتر نفس بکشد. نور زرد چراغهای آویز از سقف کوتاه پایین میریخت و روی میزهای چوبی کهنه پخش میشد. بوی قهوهی تازهآسیابشده با عطر وانیل و دارچین در هوا پیچیده بود و صدای ملایم جَز قدیمی از بلندگوهای پنهان مثل رشتهای نرم در فضا کش میآمد.
چند دقیقه زودتر رسیده بود. مثل همیشه!
پشت میز کنار پنجره نشسته بود؛ Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Rosa
0اگه میشه از یجا ب بعد در خال نوشت بگو ک از دید کدوم شخصیته چون اینجوری هی موشکلفی باید بکنیم تا چند خط🩷✨
۴ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
چشم حتما
۴ ماه پیشافسون
1خوبی گلم 🤩داستانت خیلی پیچیده است منتظرم یکم از جاده رک برن تا بتونم تشخیص بدم به چی میخ آن برسن به خصوص مسیح🤔🤫🤗
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادی عبادی
0خیلی مجذوب شخصیت دریا شدم..زن انقدر قدرتمند و سرکش برای خواسته اش قابل ستایشه..تبریک میگم حنانه جون بابت خلق چنین شخصیتی🌹🫡❤️