این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت یک :
در این شهر
قدرت
پشت میزهای روشن نمینشیند.
در اتاقهایی نفس میکشد
که پنجره ندارند
و تصمیمهایی گرفته میشود
که هیچکس مسئولشان نیست.
اینجا
حقیقت را نمیکشند؛
فقط جایی دفنش میکنند
میان امضاها
میان اعداد
میان سکوت آدمهایی
که یاد گرفتهاند
کمتر بپرسند.
و بازی
همیشه
قبل از آنکه کسی بفهمد آغاز شده است.
باران از عصر شروع شده بود و هنوز آرام و یکنواخت بر سنگفرشهای خیس شهر میبارید. خیابان بالادست ساختمان قدیمی تقریباً خالی بود؛ ساختمانی بینام، بیتابلو، با پنجرههایی که سالها بود پردههای ضخیمشان اجازه نمیداد کسی بداند پشت شیشهها چه میگذرد.
زیر همان ساختمان، جایی پایینتر از سطح خیابان، اتاقی بود که نور زرد و خفۀ چراغهای سقفی فقط تا نیمۀ دیوارها میرسید. دیوارها پوشیده از چوب تیره بود و بوی کهنۀ سیگار و چرم در هوا مانده بود؛ بویی که انگار از سالها قبل همانجا جا مانده بود و هیچوقت از بین نمیرفت.
روی دیوار روبهرو نشان فلزی مارِ حلقهزدهای دیده میشد که دم خودش را در دهان گرفته بود. چهار صندلی دور میز سنگین چوبی قرار داشت. چهار مرد نشسته بودند. هیچکس عجله نداشت. سکوتی سنگین میانشان افتاده بود؛ از آن سکوتهایی که نه خالی، بلکه پر از چیزهایی بود که هنوز گفته نشده بود.
یکی از آنها پوشۀ باریکی را روی میز گذاشت. صدای برخورد کاغذ با چوب در اتاق پیچید. انگشتانش آرام روی جلد پوشه ضرب گرفت.
- گزارش هلدینگ فرش اومد.
مردی که روبهرویش نشسته بود، کمی به جلو خم شد. نور چراغ روی نیمۀ صورتش افتاد؛ اما چشمهایش هنوز در سایه مانده بود.
- کدوم هلدینگ؟
- هلدینگ زرینبافت.
چند ثانیه سکوت شد. بعد یکی از مردها نفس کوتاهی کشید، مثل کسی که از قبل حدس زده بود ادامۀ جمله چه خواهد بود.
پوشه باز شد. چند برگه بیرون آمد. اعداد، تاریخها و فهرست محمولهها.
- سه محموله در دو ماه. هر سه با عنوان فرش دستباف صادراتی ثبت شدن.
مرد کناری لبخند کمرنگی زد. لبخندی که بیشتر به کنایه میمانست تا رضایت.
- و؟
- و وزن محمولهها با چیزی که توی اسناد گمرک ثبت شده، نمیخونه.
نگاهها برای لحظهای به هم افتاد. یکی از آنها آرامتر از بقیه حرف میزد. صدایش خشک و کنترلشده بود.
- اختلاف چقدر بود؟
برگهای جلو کشیده شد.
- حدود شصت کیلو در هر محموله.
مردی که تا آن لحظه ساکت مانده بود، آرنجش را روی میز گذاشت و انگشتانش را به هم قفل کرد. نگاهش ثابت روی اعداد مانده بود.
- شصت کیلو فرش اضافه نمیشه. مگر اینکه چیزی لای فرشها خوابیده باشه.
کسی جواب نداد؛ اما سکوت اتاق معنای جمله را کامل کرد. صدای باران از لولههای قدیمی ساختمان پایین میآمد.
- بازار اروپا دیگه مثل قبل سود نمیده.
صدای مردی دیگر آرام اما پر تحکم کلام را شکست.
- اروپا نه.
نگاهها که به سمتش چرخید، با دستی درهم قلابشده ادامه داد:
- اما قطر پول خوبی برای این جواهرا میده. یه کلکسیونر خصوصی میشناسم که قیمت براش مهم نیست.
پوشه دوباره ورق خورد. این بار برگهای جدا شد؛ عکسی کوچک و تاریک از فرشی که طرحش بهوضوح قدیمیتر از یک فرش صادراتی معمولی بود.
- اینها صادراتی نیستن.
- نه عتیقهان. از دورۀ زندیه.
چراغ بالای میز کمی سوسو زد و سایهها روی دیوار تکان خورد.
مردی که تا آن لحظه کمتر حرف زده بود، سرش را کمی کج کرد. نگاهش از روی عکسها گذشت و روی نشان فلزی مار روی دیوار ایستاد.
- پس فقط زرینبافت داره این عتیقهها رو میفرسته اونور.
- نه لزوماً. بازار سیاه از قبل بوده. فقط زرینبافت یاد گرفته چطوری پول خوبی دربیاره از این مسیر.
کسی چیزی نگفت. هوا سنگینتر شد.
یکی از مردها سیگاری روشن کرد. شعلۀ فندک برای لحظهای صورتش را روشن کرد؛ خطی عمیق کنار لبش افتاده بود. دود آرام بالا رفت.
- مسئله این نیست که فرشها کجا میرن. مسئله اینه که پورسانت ما چقدره.
کلمۀ آخر را آرام گفت؛ اما در اتاق پیچید. برای چند ثانیه فقط صدای باران بود که خصمانه خودش را بر پشتبام میکوبید و صدایش در سالن پژواک میشد.
مردی که پوشه را آورده بود، آهسته گفت:
- رد حسابها رو گرفتم. پولها مستقیم وارد حساب هلدینگ زرینبافت نشده.
- پس کجا رفته؟
نگاه مرد لحظهای روی کاغذها ماند.
- به چند شرکت واسط و بعد به یک حساب ناشناس.
سکوت این بار طولانیتر شد. یکی از مردها خیلی آرام خندید. خندهای بیصدا که بیشتر شبیه نفس کشیدن بود.
- جالبه.
سیگار را در زیرسیگاری خاموش کرد.
- خیلی جالبه.
سرش را بالا آورد و چشمهایش در تاریکی برق زد.
- یکی داره ما رو میفروشه.
باران بیرون شدیدتر شد و در آن اتاق زیرزمینی، جایی دور از خیابان و آدمها، تصمیمی در سکوت شکل گرفت؛ تصمیمی که هنوز کسی نمیدانست چه کسانی را در مسیر خودش خواهد کشید.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مَثه
0آخ جووون بالآخره