این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت هجده :
صدای ضربهی آرام مشتش روی در چوبی پیچید. صدایی بم از پشت در جواب داد:
- بفرمایید.
لحظهای خشکش زد. همان صدا کافی بود تا اضطرابش از زیر پوست زبانه بکشد. صدایی عمیق، شمرده و سنگین. از آن جنس صداهایی که انگار از میان تجربههای زیادی عبور کرده و با همهی آنها آشنایی داشت.
چند نفس کوتاه گرفت؛ اما هوایی که فرومیبرد، سنگینتر از هوایی بود که بیرون میداد. آرامتر نفس کشید، انگار
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
