این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت دوم :
فصل اول
- سکوت دادگاه رو رعایت کنید. جلسه رسمیست.
صدای قاضی، خشک و برنده، روی چوبهای کهنۀ سالن خورد و موجی کوتاه از خاموشی در میان صندلیها پخش شد؛ اما این سکوت دوام نداشت. انگار خودِ هوا در آن سالن مستطیلشکل پر از پچپچ و اضطراب بود. سقف بلند، چراغهای فلورسنتی که کمی سوسو میزد و ردیفهای پشتسرهم چهرههایی که معلوم نبود برای تماشا آمدهاند یا برای قضاوت؛ همهچیز رنگ خاکستری داشت.
میان آنهمه چشم خیرۀ منتظر، ایستاده بود. دستانش از اضطراب پروندهای که برایش حکم مرگ و زندگی داشت، میلرزید؛ اما نگذاشت کسی لرزش انگشتهایش را ببیند. نفسش را آرام بیرون داد. میدانست که باید بیعیب ظاهر شود. میدانست نگاهها روی اوست؛ نه فقط بهخاطر پرونده، بهخاطر شاکی یا حتی دادستان، بلکه بهخاطر اینکه برادرش روی صندلی متهم نشسته بود.
صدای قاضی دوباره از پشت تریبون بلند شد.
- دادستان تفهیم اتهام کنید لطفاً.
مردی با کت تیره و پروندهای قطور در دست بیهیچ مکثی از جایش برخاست. صدایش خشک بود؛ همان خشکی کسی که عادت داشت سالها کلمات را حکم کند.
- اتهام متهم ورود غیرمجاز به سامانۀ شرکت کارگزاری مَدار و دستکاری در تراکنش سهحساب کلیدیست.
ورق زد.
- اتهام دوم انتقال وجوه بدون ثبت در دفاتر مالی به مبلغ هفتاد میلیارد ریال معادل هفت میلیارد تومان.
همهمهای کوتاه در سالن پیچید. قاضی با ضربۀ چکش چوبی همه را ساکت کرد.
حس کرد صدای برخورد چکش با پایۀ چوبی مستقیم روی استخوان ستون فقراتش نشست.
- طبق شواهد ارائهشده از جمله گزارش سیستم و شهادت شاکی، متهم بدون مجوز وارد حسابهای شرکت شده و...
- من اعتراض دارم جناب قاضی.
صدای دریا بر خلاف قلبش کاملاً محکم درآمد. از جایش ایستاد. نگاه مستقیمش را دوخت به قاضی.
- ادعاها مبتنی بر برداشت یکطرفهست. هنوز دربارۀ مالکیت واقعی اون سه حساب شفافسازی نشده.
نگاهش را به وکیل شاکی و موکلش دوخت. احساس میکرد بندبند اجزای بدنش به ریشش میخندند. حتی کروات راهراه و موهای یکدرمیان جوگندمیاش.
- سرکار خانم سیستم شفافتر از این نمیتونه باشه.
- نه. سیستم دقیقاً همونجاییه که اشتباه شده.
قاضی دوباره ضربه زد.
- به نوبت صحبت کنید.
صدای خشدار شاکی ناگهان از ردیف جلو بلند شد. مردی میانسال با عصبانیت پنهانشده زیر صدایی لرزان سکوت دادگاه را شکست.
- این پسره شرکت منو تا مرز ورشکستگی برد. این کاری نبود که بشه با هکِ ساده انجام بدی. این برنامهریزیشده بود.
دریا به سمتش برگشت؛ اما واکنشش کنترلشده بود.
- اگر ادعا دارین برنامهریزیشدهست، مدرک بیارین. فریاد زدن که مدرک نیست.
خشم در صورت شاکی مانده بود. گونههای سرخ، رگ کنار گردنش که میزد، چانهای که میلرزید. دریا کوتاه نفس کشید و کنار برادرش نشست. دستش را آرام روی ساعد او گذاشت.
- نترس هواتو دارم. فقط هر چی ازت پرسیدن، دقیق جواب بده. نذار آتو بیاد دستشون.
بردیا سرش را تکان داد؛ لبهایش خشکی زده بود و انگار نمیدانست با انگشتانش چه کند که دائم آنها را در هم میپیچید.
- متهم داخل جایگاه قرار بگیره.
روزهای کودکیشان پشت پلک خیسش نقش بست. در کابوسهایش هم او را اینجا با لباس زشت متهم نمیدید.
لخلخ خشک دمپاییش افکارش را فراری داد. نگاهش را به بردیا دوخت که با دستی که اسیر دستبند سرد دادگاه بود، پشت میز ایستاد.
- جناب آقای بردیا افروز ورود به سامانه از دستگاه شما انجام شده یا نه؟
بردیا لحظهای مکث کرد. نگاهش روی چهرۀ دریا لغزید؛ انگار دنبال اجازه میگشت.
- بله اما... من انجامش ندادم. کسی...
دادستان پرید وسط کلمات بریدۀ بردیا.
- کسی؟ چه کسی؟ روحِ سرگردون یا هکر خیالی؟
بردیا سرش را پایین انداخت.
- من نمیدونم کی بود. فقط مطمئنم کاری که ثبت شده، کار من نیست.
دریا دوباره بلند شد.
- با اجازۀ جناب قاضی میتونم توضیح بدم که چرا دسترسی از دستگاه ایشون ثبت شده، اما این به معنای انجام فعل توسط ایشون نیست.
قاضی با چهرهای بیحوصله گفت:
- کوتاه شرح بدید لطفاً.
- سیستم کارگزاری مدار از VPN داخلی استفاده میکرد. هرکسی که به شبکۀ داخلی متصل بود، میتونست از دروازۀ دستگاه متهم عبور کنه بدون اینکه ردگذاری مستقیم روی دستگاه خودش باقی بذاره.
- این ادعا ادلۀ محکمی پشتش نیست.
نگاه قاضی سمت پروندهای کشیده شد که از کیف دریا بیرون آمد و میان انگشتانش نشست.
- ادعای من نیست. ادعای تیم فناوری اطلاعات همون شرکته. ایمیل داخلیشون هم ضمیمهست. تاریخش قبل از وقوع جرمه.
صدایی از ردیف تماشاچیان بالا رفت. قاضی باز هم چکش را بالا برد؛ اما این بار ضربه نزد؛ فقط نگاه هشداردهندهای انداخت و صداها خودبهخود فروکش کردند. وکیل شاکی دوباره ازجا پرید.
- اون ایمیل جعل شده. مشخصه که جعل سند توی کاره. جرمتون رو بیشتر از این سنگین نکنید.
صدای قاضی محکم بود.
- تا زمانی که به شما اجازه داده نشده صحبت نکنید.
- چشم.
گره اخمش باز نشد. چشمهای ریز و مشکوکش مرتب بین دریا و بردیا میچرخید. قاضی رو به متهم کرد.
- سؤال آخر در این مرحله. آیا شما سابقۀ ورود به اون حسابها را قبل از تاریخ ادعا دارید؟
- نه هیچوقت.
صدایش ترک برداشت.
- به اون حسابها حتی دسترسی قانونی هم نداشتم.
لحظهای سکوت سنگین بر سالن افتاد. چیزی شبیه دودِ انباشته، چیزی شبیه فشار سقف، همهچیز در آن چند ثانیه سنگینتر شد. در همین سکوت سنگین که صدای نفس هم شبیه فریاد به گوش میرسید، پچپچ وکیل و موکل خدشه بر اعصاب دریا زد.
- داره مثل چی دروغ میگه.
- نگران نباش. با این حجم از مدرکی که داریم، بخوادم نمیتونه قسر در بره.
خون خونش را میخورد. دلش میخواست با همان ناخن کوتاه سوهاننکشیدهاش که تیز بود، گلوی مردی را بشکافد که دستوپا میزد برادرش را در منجلاب جرمی بیندازد که مرتک نشده بود.
- تا وقتی مستندات کافی ندارید، حق ندارید برای کسی پاپوش بدوزید که میدونید جرمی نکرده.
وکیل اینبار انگار آرامتر شده بود. تنها پوزخند سردی تحویلش داد و سمت قاضی چرخید.
- به روباه گفتن شاهدت کیه، گفت دمم. خواهرشو کردن وکیل طرف که کثافتکاریاشو بپوشونه.
- حواست باشه چی میگی.
صدای دریا آرام بود؛ اما تهش تنشی تیز داشت. چشمانش باریک شد.
باز صدای قاضی بود که تنش را برید.
- کافیه. ادامۀ این رفتار رو تحمل نمیکنم و هر دو رو میفرستم دادگاه وکلا.
سپس رو برگرداند به سمت تریبون.
- دادگاه برای پنج دقیقه تنفس اعلام میکنه. بعد از اون وارد مرحلۀ بررسی شواهد دیجیتال میشیم.
چکش پایین آمد و در همان لحظه که صدای چوب در سالن پیچید، دریا احساس کرد چیزی همانجا بیصدا از کنترلش خارج شد.
اینجا هم پشت صحنهای که هیچکس نمیدید، انگار دستی ناپیدا داشت مسیر پرونده را به سمت تاریکی میکشاند و او میدانست پنج دقیقه شاید برای خیلیها چیزی نباشد؛ اما برای کسانی که بازی را بلد بودند، پنج دقیقه زمان کافی بود تا حقیقت از بین برود یا دفن شود. همانطور که همیشه میشد.
لطفا صبر کنید...

ریحانه زهرا
1عالیه، از اون رمان هایی که قابل پیش بینی نیست خوشم میاد، آفرین نویسنده