پارت سوم :

صدای کشیده شدن صندلی‌ها روی کف سنگی سالن هم‌زمان با برخاستن جمعیت، در فضا پیچید. همهمه‌ای خفه دوباره به جان دادگاه افتاد؛ صدایی شبیه موجی که آرام‌آرام بالا می‌آمد و بعد در گوش‌ها می‌پیچید.
دریا بی‌آن‌که به اطراف نگاه کند، بازوی بردیا را گرفت. سردی فلز دست‌بند هنوز دور مچش بود. مأمور کوتاه سر تکان داد و اجازه داد چند قدمی جلو بروند.
درِ سنگین سالن با ناله‌ای آهسته بسته شد و راهروی دادگاه مثل رودی از آدم‌ها آن‌ها را در خودش بلعید. راهرو بلند و باریک بود؛ دیوارهای کرم‌رنگش از سال‌ها رفت‌وآمد لکه برداشته بود و لامپ‌های مهتابی که بالای سر آویزان بود، نوری سرد و بی‌روح روی کف سنگی می‌پاشید. صدای قدم‌ها، خش‌خش کاغذ پرونده‌ها و زنگ کوتاه آسانسور از انتهای راهرو با هم قاطی شده بود.
بوی خاصی در فضا پیچیده بود؛ ترکیبی از قهوۀ سوختۀ دستگاه خودکار، کاغذهای کهنۀ بایگانی و عطر تند ادکلن‌هایی که بیشتر برای پنهان کردن اضطراب استفاده می‌شد تا خوشبو بودن.
راهرو شلوغ بود. مردی با صدای بلند با موبایل حرف می‌زد. زنی جوان کنار دیوار گریه می‌کرد و پیرمردی با کت خاکستری سعی داشت آرامش کند. دو وکیل با پرونده‌های قطور زیر بغل سر خم کرده بودند و تند و عصبی با هم بحث می‌کردند. همه چیز پر از رفت‌وآمد و اضطراب بود؛ مثل ایستگاهی که قطارهای سرنوشت یکی‌یکی از آن عبور می‌کردند. دادگاه‌ها همیشه همین‌طور بود؛ پر از زندگی‌هایی که در چند صفحه پرونده خلاصه می‌شدند.
دریا بردیا را تا نیمکت فلزی کنار دیوار برد. نیمکت سرد بود و وقتی نشستند، صدای خشک فلز در فضا پیچید.
چهرۀ بردیا رنگ باخته بود. پوست صورتش مثل کاغذ سفید شده بود و نگاهش مدام بین کف زمین و سقف می‌دوید؛ انگار جایی برای ماندن پیدا نمی‌کرد. دست‌بند فلزی هنوز دور مچ‌هایش بود و انگار وزنش بیشتر از حد واقعی به نظر می‌رسید. شانه‌هایش افتاده بود. دریا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
- نگاه کن به من.
بردیا سر بلند کرد. چشم‌هایش قرمز و بی‌خواب بود. آن برق شیطنت قدیمی که همیشه در نگاهش می‌درخشید، حالا جایش را به چیزی خالی و شکسته داده بود.
دریا نفس آهسته‌ای کشید و پرونده را باز کرد. چند برگه بیرون کشید و مقابلش گرفت.
- گوش بده بردیا. هنوز چیزی تموم نشده.
برگه‌ای را با انگشت نشان داد.
- این گزارش لاگ سروره. ببین این IP؟
بردیا با تردید نگاه کرد.
- این مسیر مستقیم دستگاه تو نیست. یه نود واسطه‌ست. یعنی درخواست از یه گیت داخلی رد شده.
بردیا لب‌هایش را تر کرد.
- یعنی چی؟
دریا کمی جلوتر خم شد. صدایش پایین آمد؛ اما محکم ماند.
- یعنی کسی از داخل شبکه وارد شده. کسی که دسترسی داخلی داشته.
ورق دیگری را بالا آورد.
- این ایمیل تیم امنیت شبکه‌ست. سه هفته قبل از حادثه گزارش داده بودن که سیستم VPN شرکت آسیب‌پذیره. یعنی هر کسی که داخل شبکه بوده، می‌تونسته هویت یه دستگاه دیگه رو جعل کنه.
چشم‌های بردیا کمی بازتر شد.
- یعنی...
- یعنی رد تو رو عمداً گذاشتن.
بردیا لب‌های خشکیده‌اش را به هم فشار داد.
- اما اونا باور نمی‌کنن.
دریا سر تکان داد. نگاهش آن‌قدر مصمم بود که نگاه سرد بردیا را جان بخشید.
- وقتی مدارک رو پرت کنی جلوشون، باور می‌کنن.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد. در همان لحظه دو مأمور با عجله از کنارشان رد شدند و صدای بی‌سیمشان در راهرو پیچید.
- ولی چرا من؟
دریا مکث کرد. این سؤال را خودش هم هزار بار از خودش پرسیده بود؛ اما جوابش را نمی‌دانست.
- چون تو نزدیک‌ترین هدف بودی.
صدایش آرام‌تر شد.
- یا شاید چون کسی می‌خواست از تو رد بشه.
بردیا دست‌هایش را به هم فشرد. فلز دست‌بند صدا داد.
- دریا اگه محکوم بشم چی؟
دریا نگاهش کرد.
- نمی‌شی.
- ولی اگه بشم؟
چشم‌های بردیا دوباره به زمین افتاد.
- هفت میلیارد تومن بدهی دستکاری سیستم مالی اینا شوخی نیست.
نفسش لرزید.
- جرمش خیلی سنگینه.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام‌تر گفت:
- شاید بهتر باشه قبلش خودمو خلاص کنم.
دریا ناگهان صاف نشست. چشم‌هایش برق زد.
- چی گفتی؟
بردیا شانه بالا انداخت. لبخند تلخی زد.
- جدی می‌گم. نمی‌تونم زندان برم. نمی‌تونم اونجا دووم بیارم.
دریا فقط نگاهش کرد. انگار شوک حرفش آن‌قدر سنگین بود که چند ثانیه زمان ایستاد. بعد ناگهان پرونده را محکم بست. صدای برخورد کاغذها در راهرو پیچید.
- چرت‌وپرت به هم نباف توی این وضعیت.
بردیا سر بلند کرد. دریا خم شد و مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.
- تو حق نداری همچین حرفی بزنی.
صدایش آرام بود اما مثل تیغ می‌برید.
- می‌فهمی؟ حق نداری.
بردیا چیزی نگفت.
- ما همه‌چیزو از دست دادیم.
گلویش خشک شد. چند ثانیه طول کشید تا جمله بعدی را بگوید.
- مامان رفت؛ بابا رفت؛ مدیا تنهامون گذاشتن.
چشم‌هایش لحظه‌ای تار شد.
- فقط تو برام موندی.
صدایش این بار نرم‌تر شد.
- حالا می‌خوای خودتو هم از من بگیری؟
بردیا پلک زد. نگاهش لرزید. دریا دستش را روی شانه‌اش گذاشت.
- من نمی‌ذارم این پرونده اینجوری تموم بشه. نمی‌ذارم یه مشت آدم فاسد زندگی‌تو نابود کنن.
در همان لحظه نگاهش ناخواسته به آن سوی راهرو افتاد. شاکی پرونده آنجا ایستاده بود. کنار پنجره. مردی حدود پنجاه ساله با شکمی که زیر کت گران‌قیمتش بیرون زده بود. کت سرمه‌ای براق، ساعت طلایی سنگین روی مچ دست و انگشتر عقیقی که زیر نور مهتابی برق می‌زد. صورتش اصلاح‌شده و مرتب بود؛ اما در چشم‌های ریزش چیزی بود که با هیچ پولی تمیز نمی‌شد. چیزی شبیه حرص. چیزی شبیه طمع. چیزی شبیه آدم‌هایی که عادت داشتند با پولشان قانون را خم کنند.
مرد سیگار خاموشی میان انگشتانش چرخاند و وقتی نگاه دریا را دید، آهسته پوزخند زد. پوزخندی کوتاه اما پر از تحقیر.
دریا نگاهش را لحظه‌ای نگه داشت و بعد با نفرت سرش را برگرداند.
در همان لحظه صدای مأمور دادگاه در راهرو پیچید:
- وقت تنفس تموم شد. لطفاً برگردید داخل سالن.
جمعیت دوباره به حرکت افتاد. موج آدم‌ها به سمت در سالن سرازیر شد. دریا آرام گفت:
- بیا.
بردیا از جا بلند شد. وقتی وارد سالن شدند، فضای دادگاه دوباره همان سنگینی قبلی را داشت؛ اما این بار چیزی در آن تغییر کرده بود. همهمه کوتاه بود. چهره‌ها جدی‌تر شده بود. انگار همه منتظر لحظه‌ای بودند که سرنوشت کسی روی کاغذ نوشته شود.
دریا کنار جایگاه ایستاد. بردیا دوباره پشت میز متهم نشست. دست‌بند هنوز روی دست‌هایش بود. قاضی چند برگه از پرونده را ورق زد.
سالن آرام شد. آن‌قدر آرام که صدای نفس‌ها شنیده می‌شد.
قاضی سر بلند کرد.
- با توجه به گزارش فنی ارائه‌شده از سوی کارگزاری مدار و با در نظر گرفتن اظهارات طرفین، دادگاه در این مرحله ورود غیرمجاز به سامانۀ مالی و ایجاد اختلال در تراکنش‌ها را محرز می‌داند.
ضربان قلب بردیا تند شد. دریا آن را در حرکت گلویش دید.
- با این حال به دلیل وجود ابهامات فنی در مسیر دسترسی ثبت‌شده...
نگاه کوتاهی به برگه انداخت.
- دادگاه حکم قطعی صادر نمی‌کند. متهم تا زمان بررسی تخصصی جرایم سایبری در بازپرسی ویژه تحت قرار تأمین وثیقه به مبلغ ده میلیارد تومان و با محدودیت خروج از کشور آزاد می‌شود.
بردیا نفسش را با صدایی لرزان بیرون داد؛ اما قاضی هنوز تمام نکرده بود.
- در صورت اثبات جرم، مجازات متهم طبق مادۀ جرایم رایانه‌ای شامل حبس تعزیری از سه تا ده سال و جبران خسارت مالی خواهد بود.
سکوت در دادگاه طنین انداخت. چکش پایین آمد.
- ختم جلسه.
صدای چکش در سالن پیچید.
بردیا بی‌حرکت مانده بود. چشم‌هایش خالی شده بود. لب‌هایش لرزید.
- ده سال...
زیر لب گفت. صدایش آن‌قدر آهسته بود که فقط دریا شنید. دریا نگاهش کرد. چهرۀ برادرش را دید؛ رنگ‌پریده، شکسته، با ترسی که در عمق چشم‌هایش می‌لرزید. اندوهی سنگین در دلش نشست. دستی که روی پرونده‌اش بود، آرام فشرده شد. به بردیا نزدیک‌تر شد. صدایش پایین بود؛ اما محکم.
- نگاه کن به من.
بردیا نگاهش کرد. دریا آرام گفت:
- نمی‌ذارم بی‌گناه محاکمه‌ات کنن. به روح تک‌تک اجزای خونواده‌مون قسم می‌خورم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Rosa

    0

    زیادی هیجان اگیزهه وایی🔥🔥

    ۲ هفته پیش
کپی شد!