پارت نوزده :

***
درِ اتاق ملاقات با صدای کوتاه و فلزی قفل باز شد. نگهبان بدون آنکه چیزی بگوید، در را نیمه باز نگه داشت و با حرکت سر اجازه‌ی ورود داد.
دریا قدم داخل گذاشت.
هوای اتاق بوی سرد فلز و ضدعفونی‌کننده می‌داد؛ بویی که همیشه در جاهایی می‌پیچید که آدم‌ها را از زندگی جدا می‌کرد. نور مهتابی از سقف می‌تابید و سفیدی بی‌روحش روی میز فلزی وسط اتاق می‌ریخت. دو صندلی روبه‌روی هم قرار داشت؛ Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    دستت طلا حنانه جون خیلی هم عالی چقدر خواهر برادرای مهربون و با فکری دلشون واسه هم میره خوش به حالشون خیلی کم داریم ازاین در واقع دیگه نسلشان منقرض شده من که اصلا شانسم ته کشیده بود الهی طوریش نشه 😘🥺

    ۴ ماه پیش
  • Rosa

    0

    چقدر اسما قشنگ انتخاب شده🫂🙂 ↕️🔥

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️