این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت نوزده :
***
درِ اتاق ملاقات با صدای کوتاه و فلزی قفل باز شد. نگهبان بدون آنکه چیزی بگوید، در را نیمه باز نگه داشت و با حرکت سر اجازهی ورود داد.
دریا قدم داخل گذاشت.
هوای اتاق بوی سرد فلز و ضدعفونیکننده میداد؛ بویی که همیشه در جاهایی میپیچید که آدمها را از زندگی جدا میکرد. نور مهتابی از سقف میتابید و سفیدی بیروحش روی میز فلزی وسط اتاق میریخت. دو صندلی روبهروی هم قرار داشت؛ Ø
لطفا صبر کنید...

افسون
0دستت طلا حنانه جون خیلی هم عالی چقدر خواهر برادرای مهربون و با فکری دلشون واسه هم میره خوش به حالشون خیلی کم داریم ازاین در واقع دیگه نسلشان منقرض شده من که اصلا شانسم ته کشیده بود الهی طوریش نشه 😘🥺