این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت یازده :
فصل دوم
چراغهای مطب نور زردِ ملایمی داشت؛ نه آنقدر روشن که چشم را بزند و نه آنقدر کمجان که سایهها را ببلعد و رها نکند. بوی قهوۀ تازه و چوب صندل در فضا پخش بود؛ بویی که عمداً انتخاب شده بود تا ذهن را از خیابان، از شلوغی و از بیرون جدا کند. دیوارها به رنگ خاکستری گرم درآمده و تابلوهایی با خطوط انتزاعی، بیآنکه معنای مشخصی داشته باشند، رویشان آویزان بود؛ درست مثل ذهن آدمهایی Ú
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0رستا و مسیح؟