پارت چهارده :

نامش که آمد، صورت پندار یخ زد. خیلی کوتاه اما دریا دید؛ دید که فکش کمی سفت شد. دید که نگاهش یک لحظه از او برید. پندار سریع خودش را جمع کرد.-
من نگفتم کار بدی کرده.
- پس چرا این‌قدر واکنش نشون می‌دی؟ از چی می‌ترسی؟
نور زرد چراغ بالای میز سرِ پندار افتاده بود و انعکاسش در لیوان موهیتو دو خط براق ساخته بود که انگار تا بی‌نهایت ادامه داشت.
دریا هنوز به چهره‌اش نگاه می‌کرد؛ به چهرÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادی عبادی

    0

    حالم گرفته شد با این فکر ولی شک کردم به بردیا..احساس میکنم اصلا بحث خانواده و اینها وسط نیست به جز برای دریا..یعنی یه حسی زیر پوستم میگه اگه بردیا هم مقصر باشه و به اندازه کافی رو نباشه چی..؟چون تا الان فضای رمان و ارتباطات بین شخصیت ها به شدت تاریکه حنانه جان🤧🤧❤️

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️