این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت چهارده :
نامش که آمد، صورت پندار یخ زد. خیلی کوتاه اما دریا دید؛ دید که فکش کمی سفت شد. دید که نگاهش یک لحظه از او برید. پندار سریع خودش را جمع کرد.-
من نگفتم کار بدی کرده.
- پس چرا اینقدر واکنش نشون میدی؟ از چی میترسی؟
نور زرد چراغ بالای میز سرِ پندار افتاده بود و انعکاسش در لیوان موهیتو دو خط براق ساخته بود که انگار تا بینهایت ادامه داشت.
دریا هنوز به چهرهاش نگاه میکرد؛ به چهرÙ
لطفا صبر کنید...

شادی عبادی
0حالم گرفته شد با این فکر ولی شک کردم به بردیا..احساس میکنم اصلا بحث خانواده و اینها وسط نیست به جز برای دریا..یعنی یه حسی زیر پوستم میگه اگه بردیا هم مقصر باشه و به اندازه کافی رو نباشه چی..؟چون تا الان فضای رمان و ارتباطات بین شخصیت ها به شدت تاریکه حنانه جان🤧🤧❤️