هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد و نهم :
نازگل دست او را از لپش کنار زد و گفت: خوبه، گولم نزن. حالا چی میخوای بپوشی؟
ـ نمیدونم. نظرت؟
نازگل در خودش مچاله شد.
ـ وای خدا! اولین قرار عاشقونۀ توئه! باورم نمیشه.
ـ خودمم یه حس خجالتآوری دارم. حس عروسی که دوماد قراره بیاد آرایشگاه دنبالش.
ـ فری! این رو چرا هیچوقت نمیپوشی؟
یک پیراهن سبز بسیار بلند و ساده را نشانش داد که پشت کمرش پاپیون سبز بزرگی داشت
لطفا صبر کنید...

Nana
0عالی بود.. نشخوار فکری فرشته پیش خودش خیلی باحاله