هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت نود :
وقتی فرشته ایستاد هلگورد که جلو میرفت دستش کشیده شد، به همین دلیل بهسمت فرشته چرخید و گفت: بیا دیگه. ترسیدی؟
فرشته به چشمانش نگاه کرد.
ـ حالا همینجا هم میتونیم بشینیم.
ـ کنار جاده؟ مگه سائلیم؟
خندۀ فرشته جوری بیرون زد که خودش هم غافلگیر شد و کنار درخت زانو زد. هلگورد که یک دل سیر به تماشای خندههای او نشسته بود گفت: مگه سوژه برای نقاشی نمیخواستی؟ جاش خیلی قشنگ
لطفا صبر کنید...
