هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد و چهارم :
فرشته به درختها، که برگهایشان در باران براق و تمیز شده بود، نگاه کرد. فکر اینکه هلگورد قبلاً نامزد داشته است مخش را از داخل میخورد. دنبال فرصتی میگشت این را مطرح کند و گفت: تا حالا عاشق شدی؟
نیش هلگورد بهشکل تمسخرآمیزی از هم باز شد. فرشته اخم ظریفی کرد.
ـ متلک ننداز. یه سؤال پرسیدم.
ـ کی زن من میشه با این قیافهم؟
ـ صغری یکچشمی. میگن دنبال شوهره.
هلگورد
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0عالی بود این پارت حالا یعنی فرشته دروغ گفت 🤔یا چی؟