پارت نود و ششم :

لحظه‌ای که خوب غرق در نقاشی می‌شد، ازبس حرفه‌ای شده بود، دیگر دستش به‌طور خودکار روی بوم می‌چرخید و خودش در افکارش شنا می‌کرد. هر چند وقت یک بار چشمش به آینۀ دراور می‌افتاد و جن هلگورد در ذهنش می‌آمد. مثل اینکه شرطی شده بود و خودش هم دیگر از نگاه کردن به آینه می‌هراسید. این داستان جن شوخی‌بردار نبود. مثل تراشیدن موهای بدن با لبۀ تیز شمشیر می‌ماند. کوچک‌ترین حرکت اشتباه یا خطا فاجع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nana

    1

    فک کن هلگورد با اون هیکلی که فرشته میگه بره داخل کمد

    ۱۰ ساعت پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    وااای🤣🤣😍

    ۸ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️