هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت نود و ششم :
لحظهای که خوب غرق در نقاشی میشد، ازبس حرفهای شده بود، دیگر دستش بهطور خودکار روی بوم میچرخید و خودش در افکارش شنا میکرد. هر چند وقت یک بار چشمش به آینۀ دراور میافتاد و جن هلگورد در ذهنش میآمد. مثل اینکه شرطی شده بود و خودش هم دیگر از نگاه کردن به آینه میهراسید. این داستان جن شوخیبردار نبود. مثل تراشیدن موهای بدن با لبۀ تیز شمشیر میماند. کوچکترین حرکت اشتباه یا خطا فاجع

لطفا صبر کنید...

Nana
1فک کن هلگورد با اون هیکلی که فرشته میگه بره داخل کمد