حزین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت هفده :
صاعقه ای لحظه ای آسمان تاریک را روشن می کند. از ترس جیغ کوتاهی می کشم؛ تا بجنبم قطرات درشت باران روی صورتم می ریزد.
ناگهان چتر بزرگ و سیاهی بالای سرم قرار می گیرد. با شنیدن صدای رعد دوباره مثل ترقه از جا می پرم. دست بزرگ سیاوش دور کمرم حلقه می شود.
-بی معرفت...
در لحظات زندگیمان مجبور به قبول واقعیت تلخی هستیم. نمونه اش من هر چه تلاش می کنم تا تاروپود تنیده با سیاوش ر
لطفا صبر کنید...
