پارت هفده :

صاعقه ای لحظه ای آسمان تاریک را روشن می کند. از ترس جیغ کوتاهی می کشم؛ تا بجنبم قطرات درشت باران روی صورتم می ریزد.

ناگهان چتر بزرگ و سیاهی بالای سرم قرار می گیرد. با شنیدن صدای رعد دوباره مثل ترقه از جا می پرم. دست بزرگ سیاوش دور کمرم حلقه می شود.

-بی معرفت...

در لحظات زندگیمان مجبور به قبول واقعیت تلخی هستیم. نمونه اش من هر چه تلاش می کنم تا‌ تاروپود تنیده با سیاوش ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!