حزین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت سوم :
با لب های خشک شده از استرس می گویم:
-کسی برا ملاقاتش نیومده؟
با نگاه سرد و کلافه نه بی حوصله ای را برایم هجی می کند.
دمپایی را خرت خرت کنان در آن بخش می کشم. پر از ارواح نیمه جان، یا انسان های که در سکوت، میان مرز زندگی و مرگ خفته اند.
به طرف پنجره های پر از لک خشک شده باران می روم.
بغض شور مانده در گلویم را قورت می دهم.
هزاران چراغ های روشن شهر مثل الماس های پر نور روی پیراهن شب می درخشیدند.
با دلتنگی دوباره به اتاق خاکستری چرک مرده و پتوی کهنه و چرک آلود بر می گردم.
اتاق دو تخته با پیرزنی که اندام کوچک خود را زیر پتو مچاله کرده، اشغال شده است.
با دست سنگین شده درون گچ، سخت است خودم را روی تخت بالا بکشم.
دنبال کیف مچاله شده ام درون کمد وسایل می گردم. نگاهی عبوس به تلفن خاموشم که صفحه اش پر از ترک های ریز شده، می کنم.
کیف پول و مدارک شناسایم را پرستار برایم آورده بود.
باید به افسون زنگ می زدم تا او را از دلهره ناپدیدشدنم برهانم.
ولی بی حوصله موبایل را درون کیفم می اندازم. فردا هم می توانستم خبرش کنم. تن بیچاره او را بیشتر از زلزله نلرزانم.
زندگی من و افسون شبیه قصه هزار و یک شبی است که دردها و غم هایش بیشتر از شادی هایش نمود دارد.
افسون زمانی برای خود قصری پر از برج و بارو داشت. خانه ای پر از بوی خوش کاپ کیک های وانیلی.حتی گاه برایم از پرده های توری صورتی رنگش گفته بود.
شاهزاده ای که هر شب با بغلی پر از سیب های سرخ، نارنگی های سبز و زرد، چیپس و پفک نمکی گرانچی به خانه می آمد همان پفک های که تلویزیون با تبلیغ میمون موتور سوار نشان می داد، میمون با آن نیشخندش چه ربطی به تبلیغ پفک داشت، خدا عالم بود!
باز خاطرات او از سینی فنجان سفید لاکی رنگ با قهوه ترکیه پر شده بود، به سراغ مرد خانه اش می رفت.
من گاهی صورت بی حس و خطوط خشن افسون امروز را با آن افسون پر رنگهای صورتی و کاپ کیک های وانیلی تصور می کنم، هر چند صورتش مثل آن خانه خرابه تن بن بست کوچه سیزدهم، تاریک و غمگین است.
زندگی من و او شبیه خیابان پاییزی پر از رنگ های تند قرمز و نارنجی و زرد است.
روح های پر عقده حقارتی که روزگار با بی رحمی بر گرده مان گذاشته بود.
پتوی کهنه بوی تند مواد ضدعفونی را می دهد. پتو را بالای سرم می کشم تا نور مهتابی بر چشمان تب دار و پر بغضم نیفتد.
بی کسی شبیه چاهی پر از مارهای عقرب و مارهای زندگی است، حتی کسی برایش بود و نبودت مهم نیست.
پیرزن تخت کناریم ناله ای از درد می کند.
صدای تق تق کفش های را بر سرامیک می شنوم. بوی تند عطر شیرین غریبه ای مشامم را می آزارد.
صدای پر از آه و ناله زن بعد موسیقی متن می شود.
-«مادرم، چند بار به تو و آقاجان گفتم که اون چند تا گاو و گوسفند رو بفروشین، بیاین تو شهر براتون یه خونه نقلی می خریم با یه حوض فیروزه ای پر ماهی نارنجی کوچولو، می تونی دور حوضت چند تا گلدون شمعدونی بزاری. حتی می تونی صبحا بری مسجد، نمازتو بخونی؛ با زنای همسایه روضه بزاری و سفره بندازی. دیگه بسه هر چی از جوونی کار کردی، گندم درو کردی، شیر گاو دوشیدی...به خدا»
صدای ریختن چایی را در لیوان می شنیدم، من هم کسی می خواستم حرف ها یا عتاب های از جنس دلسوزانه بر نافم ببندد.
-«به خدا، چند صباح دیگه، همین عباس و زنش عین قوم تاتار چششون دنبال اون یه تیکه زمین و چارتا گاو و گوسالته»
صدای ناله ریز پیرزن دوباره بلند می شود.
-«آخه، این استخون دستم تیر می کشه ...بعدش مادر، آقات راضی نمیشه تو این سن و سال آواره شهر شه»
- مادرجون، بزار این بالش رو بزارم پشتت. بعدش آقاجون رو شما باید راضیش کنی.
-آی مادر، آرومتر. آقاجونت میگه هوای شهر بهم نمی سازه، جایی که هواش به مذاقش نسازه، اونجا ریشه نمیزنه...بعدشم بابات رگ و ریشش تو خاک اون روستاس...آدمیزادم بدون رگ و ریشش یه مترسک سر جالیز بیشتر نیست.
من هم شبیه همان آخرین برگ افتاده از درخت هستم که در شولای بادهای سرد پاییزی سرگردان بودم.
صبح با صدای پرستار بدعنق بیدار می شوم.
پیرزن تخت بغلی تمام شب را با ناله هایش بدخوابم کرده است.
دکتر بخش با ویزیتی سرسری دستور ترخیص می دهد. حتما چند بسته قرص استامینوفون برایم نوشته است.
گوشی درب و داغون را با شارژر قرضی، برای روشن شدن به پریز برق می زنم.
با روشن شدن صفحه، سیل پیامهای نخوانده و تماس های از دست رفته از خانه و افسون، محل کارم را دریافت می کنم.
لحظه ای روی شماره ایرانسل افسون مکث می کنم.
خدا هیچ آدمی را بی کس نکند؛ بی کس مثلا آدم گم شده در بیابان ست که هر چه با لب های تاول زده از تشنگی پی آب می گردی، اثری از آن نمی یابی.
تا من بر دو دلیم فائق بیایم، شماره افسون روی موبایلم بغض گردو شده در گلویم را باز می کند.
صدای طلبکار افسون در حلزونی گوشم می پیچد:
-ماهی؟ خودتی؟ زنده ای؟ کجایی؟
با بغض لب می زنم.
لطفا صبر کنید...

❤
0خوب