حزین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت شانزده :
طعم مربا و کره در دهانم تلخ شده است. از پشت میز بلند شده و دنبال کیف سیاهم در بلبشوی هال می گردم.
جلوی آینه شال سیاه را روی موهایم می اندازم.
افسون لیوان چای به دست نگاهم می کند.
- صبرکن منم باهات سرخاک بیام. والا اون قوم الظالمین باهم می ریزن سرت.
پوزخندی بر لبم جاری می شود. کوله پشتیم را از روی میز بر می دارم و می گویم:
-من بعدازظهر میرم مراسم. تو اگه ج
لطفا صبر کنید...
