لیست کلیه پارتهای رمان همسر سابق من : پارت های 21 تا 38
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان همسر سابق من - پارت 21
سر خیابان ایستاده بود و کلافه نگاهش را به ساعت دور مچ دستش می اندازد. خاله فاطمه تماس گرفته بود که به خانه شان رفته و منتظرش است. دلش نمی خواست دیر کند، دلش برایش بیش از اندازه تنگ شده بود، ولی دعا می کرد حداقل میراث امشب را بیخیال شده باشد و به آنجا نرفته. چشمان منتظرش را به خیابان می دوزد که ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 22
نیلوفر! احساس می کرد شاید گوش هایش اشتباه متوجه شده اند! گام هایش را آرام به سمت آشپزخانه بر می دارد. کیفش را از شدت استرس در میان سینه اش محکم می فشارد. هر آن احساس کسی را داشت که ممکن است میان زمین و هوا معلق شود! _واه اینجوری که نمی شه مادر؟ نگاه این خمیرها رو باید قشنگ ورزشون بدی... خاله ف...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 23
میراث آتش می گیرد و مهتا سرکیف می آید با دیدن رگ تپنده ی پیشانی اش. دقیق به هدف زده بود، چرا باید همیشه او حرص می خورد؟ میراث با خشم انگشتانِ پُر زورش را به دور مچ نحیف مهتا حلقه می کند و از بین دندان های کلید شده اش می غرد: _بشین تا بیاد! مهتا چشمانِ طوفانی اش را به چشمان غوطه ور در خونش می...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 24
سر درد عجیبی داشت. چینی به پیشانی اش می دهد که دردی جانکاه در پوست سرش احساس می کند. دلش از درد قنج می رود و ناخودآگاه ناله می کند: _آخ! میراث با شنیدنِ صدایش با عجله از روی صندلی برخاسته، به سمتش می رود. مهتا با دیدنش متعجب می شود که میراث با نگرانی دستش را می گیرد: _خوبی؟ درد داری؟ وایستا ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 25
مهتا ناباور جیغ خفه ایی می کشد و ملتمس خاله فاطمه را نگاه می کند: _خاله تو روخدا! او هم گیج شده بود، اصلا نمی دانست این پسر چه مرگش است که هر روز یک بازی در می آورد، ولی با خود که تعارف نداشت نوری در قلبش تابیده بود نوری به نام عشق میراث به مهتا! کیان پوزخند زده به سمت میراث بر می گردد: _حتی...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 26
_پاشو این یه لیوان رو بخور، بعد بخواب. کلافه از جا بر می خیزد و بالشت زیر سرش را محکم به روی زمین پرت می کند: _اوف تو روخدا تو ولم کن ساغر، خاله م رفت تو شروع کردی؟ انقدر از صبح چرت و پرت به خوردم داده که دارم بالا می آرم. ساغر کنارش نشسته، با زورگویی لیوان را به سمتش می گیرد: _کم غر بزن، دی...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 27
مهتانگاهش را به سیبگ گلویش می دوزد، شاید حالا و در همین لحظه دلش لمس آن سیب را می خواست، ولی او به خودش قول داده بود این مرد را برای همیشه تمام کند! تنه اش را محکم از آغوشش جدا می کند و با لحن مصممی اخطار می دهد: _سعی کن بهم دست نزنی، از این که مدام سعی می کنی تماس پوستی باهام برقرار کنی متنفرم...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 28
میراث به سمتش یورش می آورد و چنگ به بازویش می اندازد: _حرفت رو پس بگیر، دِ یالا! آنقدر بلند فریاد می زند که چشمان ساغر از ترس گشاد می شوند، ولی مهتا بی آن که ذره ایی خم به اَبروهایش بیاورد یا از جایش تکان بخورد صاف در چشمان به خون نشسته اش زُل می زند. میراث فشاری به بازویش می آورد: _نشنیدی؟ ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 29
میراث ناباور تک خندی می زند و ثانیه ایی بعد به قهقهه می افتد. با همان حال بیبی چک را محکم به سمت سطل زباله پرت می کند: _برو بابا، جمعش کن این مسخره بازی رو! نیلوفر چشمانش را در کاسه درشت می کند و با لحن شوکه شده ایی می پرسد: _چی؟ مسخره بازی؟ تو به بچه ایی که از تو داره توی شکمم رشد می کنه می گ...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 30
اَخم هایش پیشانی اش را در آغوش می کشند، ولی سعی می کند خودش را به نشنیدن بزند! _سلام! خاله فاطمه دست از شانه کشیدن موهای بلند مهتا بر می دارد و با خوش رویی به سمتش بر می گردد: _سلام به روی ماهت مامان جان، ببین چه مهونی عزیزی رو با خودم آووردم. مهتا موهایش را یک وری به سمت شانه اش آورده "سلام...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 31
مهتا نفس عمیقی می کشد تا آرامش خودش را حفظ کند: _اصلا هر کی، به توچه میراث، به توچه؟ من از همون وقتی که طلاقم دادی دیگه تو رو حتی به عنوان پسرخاله مم قبول ندارم....پس بس کن بذارم من زندگیم رو بکنم. میراث دستانش را رها کرده، مهتا مشغول ماساژ دادن مچ دستش می شود و زیر لب نجوا می کند: _وحشی! میر...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 32
میراث نیشخند می زند: _سه ماه! باید به عرضتون برسونم که یه ماه و ده روز دیگه ش مونده مگه نه مهتا؟ خاله فاطمه "لا اله لا اللهی" زمزمه می کند و سعی می کند از در محبت وارد شود: _به هرحال مادر، الان که نمی خوان عقد کنن برن زیر یه سقف کنار هم بخ..... نعره ی میراث خاله فاطمه را دردم خفه می کند: _آ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 33
حواسش به هیچ کجا نبود، شاید ساعت ها بود که به مانتیور کامپیوتر زُل زده و دائم حرف میراث در ذهنش پژواک می شد که این بار علنا به او تعرض می کند! احساس می کرد دیگر قلبی در سینه ندارد که بتپد، حالش از دیشب بد بود و رعشه می گرفت از دستانِ گرم میراث بر تمام تنش! _حالت خوبه مهتا؟ حواست کجاست؟ گردنش ر...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 34
احساس می کند جهان می ایستد یا شاید هم او در زمان ایستاده که صدای کوبش قلبش را احساس نمی کند! گوش هایش از شنیدن این خبر کیپ شده بودند، دلش نمی خواست همچین چیزی را باور کند! میراث، میراثی که دیشب به اتاقش شبیخون زده بود و تهدیدش کرده بود، پدر شده بود! پدر فرزند نیلوفر! بغض با قوای هر چه تمامتر ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 35
میراث همچو انباری در کاه آتش می گیرد، ولی آن لحظه خاله فاطمه بود که همانند ماهی بیرون افتاده از آب دهانش را بی اصوات تکان می داد. ناباورانه نگاهش را به سمت میراث سوق داده و با تردید می پرسد: _این حقیقت داره؟ میراث بی توجه به سوال مادرش به سمت مهتا یورش می برد و چنگ به بازویش می اندازد: _کی ب...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 36
مهتا پوزخنده به سمتش بر میگردد و حالت تمسخره به چهره اش می دهد: _واقعا خیلی پررویی! الان واقعا برات مهمه که من از کجا فهمیدم؟ میراث مصمم و جدی به سمتش بر می گردد: _آره مهمه! مهمه که من بدونم کی داره گند می زنه به زندگیم! مهتا ناباورانه به روی صندلی جا به جا می شود و سعی می کند از در منطق وار...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 37
سگرمه های میراث درهم فرو می رود و نگاه تیزش را به لبخند نرم مهتا به روی صورتش می دهد! انگار خوشش آمده بود! خونش به جوش می آید از حضور کیان، انگار قرار بود هر لحظه او را در کنار مهتا ببیند و دونفری روی نورون های مغزش بروند. مهتا تعارف می زند: _تا شما بشینید من می رم چایی می ریزم. به سمت ساغر ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 38
خاله فاطمه با تعجب به میراث نگاه می کند و میراث تماما چشم شده بود تا ببیند مهتا چه کسی را برای آشنایی می آورد! صدای یاالله گفتن مرد همه را متعجب می کند! مهتا اول با جعبه شیرینی وارد خانه می شود و تعارف می زند و پشت بندش کسی که میراث را شوکه می کند. _بفرمایید آقا نوید! میراث متعجب به او و مهت...
بروزرسانی در : دیروز
- 1
- 2
