پارت بیست و یک :

سر خیابان ایستاده بود و کلافه نگاهش را به ساعت دور مچ دستش می اندازد. خاله فاطمه تماس گرفته بود که به خانه شان رفته و منتظرش است.

دلش نمی خواست دیر کند، دلش برایش بیش از اندازه تنگ شده بود، ولی دعا می کرد حداقل میراث امشب را بیخیال شده باشد و به آنجا نرفته.

چشمان منتظرش را به خیابان می دوزد که همان لحظه ماشین شیکی کنار پایش توقف می کند.

اَبروهایش را درهم فرو می کند و را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • masi

    0

    امشب پارت داریم؟؟

    ۶ روز پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    گذاشته شد

    ۵ روز پیش
  • ....

    4

    امیدوارم که سهم میراث نباشه دیگه باید بره با نوید تا میراث اتیش بگیره تروخدا پارت ها و بیشتر کنن

    ۷ روز پیش
  • لیلی

    3

    ممنون بابت پارت های زیبا اگه ممکنه یه کم بیشتر پارت بگذارید

    ۷ روز پیش
  • دلارام

    1

    پس بالاخره سر و کله نیلوفر جان هم پیدا شدد😒😒

    ۷ روز پیش
  • masi

    0

    مشتاقانه منتظر سه شنبه ام عالی بود خدا قوت❤️❤️

    ۷ روز پیش
  • masi

    1

    میراثم عجب آدم پررویی هستا هم نیلوفر رو نگه داشته هم مهتا رو میخواد پررو

    ۷ روز پیش
  • masi

    0

    وایی یا خداا😯😯🫠

    ۷ روز پیش
  • Pinko

    3

    آقاا بی انصافیه چجوری تا پارت بعدی صبر کنیم🥺 واقعا دلم میخواد پارت ها کاش طولانی تر بودم🥲🫠

    ۷ روز پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    عزیزم بخدا منم کلی رمان دستمه درکم‌کنید🫠

    ۷ روز پیش
  • ساناز

    1

    واایی بی نظیره این رمان خداقوت نویسنده عزیز قلمتون مانا❤️

    ۷ روز پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزدلممممم

    ۷ روز پیش
کپی شد!