پارت بیست و چهارم :

سر درد عجیبی داشت. چینی به پیشانی اش می دهد که دردی جانکاه در پوست سرش احساس می کند.

دلش از درد قنج می رود و ناخودآگاه ناله می کند:

_آخ!

میراث با شنیدنِ صدایش با عجله از روی صندلی برخاسته، به سمتش می رود.

مهتا با دیدنش متعجب می شود که میراث با نگرانی دستش را می گیرد:

_خوبی؟ درد داری؟ وایستا الان پرستا رو صدا می زنم.

پرستار! تازه همه چیز در یاد مهتا پرر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    1

    عالیهه نویسنده جون همینطوری قوی ادامه بده💕💖

    ۱۵ ساعت پیش
  • سلام..

    2

    میراث حقشه دلم خنک شد،😃

    ۱۵ ساعت پیش
  • فاطیما

    1

    ی مگس مزاحم بود شما ادامه بدید👏🫢😂 تو مطب دکتر فقط من با نیش باز دارم میخندم🤣🤣میدونم خیلی زشته ولی بس ناجوانمردانه از حرصی شدن میراث خوشحالم😍البته به شرطی که میراث بی تخته بلا ملایی سر بچه تنها و مظلومم کیان بینوا نیاره نویسنده جون🥲🥹🤭❤️

    ۱۶ ساعت پیش
  • Pinko

    0

    وایی از ذوق نیشم از اینور تا اونور باز شد🥹😍

    ۲۰ ساعت پیش
  • مریم

    0

    اخ جون حرص دادن میراث مثل اب خنک رو دلمه

    ۲۳ ساعت پیش
  • مهسا

    0

    دیگه خودت از دل هممون خبر داری نویسنده جون:))

    ۲۳ ساعت پیش
  • masi

    0

    وای جیگرم خنک شد🤣

    دیروز
  • ساناز

    2

    وایی چ جذابه این رمانن 🥹😍نویسنده جون یکم بهمون پارت هدیه بده

    دیروز
کپی شد!