پارت بیست و هفتم :

مهتانگاهش را به سیبگ گلویش می دوزد، شاید حالا و در همین لحظه دلش لمس آن سیب را می خواست، ولی او به خودش قول داده بود این مرد را برای همیشه تمام کند!

تنه اش را محکم از آغوشش جدا می کند و با لحن مصممی اخطار می دهد:

_سعی کن بهم دست نزنی، از این که مدام سعی می کنی تماس پوستی باهام برقرار کنی متنفرم!

میراث پوزخند می زند، او حتی نمی دانست الان به چه چیزی فکر می کند!

تسلیم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    0

    نوش جونت آقا میراث🤌حالا حالاها باید بکشی😒مرسی نویسنده جون❤

    ۲ ساعت پیش
  • نسترن

    0

    خیلی ممنون

    ۳ ساعت پیش
  • شادان

    0

    والا مهتا به جای این همه داد و بیدار بره قفل درو عوض کنه چه اصراریه خالش کلید داشته باشه نهایت یه نمونه بده دست همون همسایه خوبشون نزدیکم هستن اگه کلید خودش گم شد میتونه بره بگیره.

    ۵ ساعت پیش
  • مهسا

    0

    اون وقتا که جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت بود آقا میراث؟.. حالا فیلت یاد هندستون کرده که مهتا زنمه من نمیتونم بذارم با *** دیگه ای باشه.. مهتا توئم همینجوری ادامه بده.. قفل خونتو هم عوض کن و این دفعه کلیدشو به اون خاله احمق و حتی ساغرهم نده

    ۷ ساعت پیش
کپی شد!