پارت بیست و هشتم :

میراث به سمتش یورش می آورد و چنگ به بازویش می اندازد:

_حرفت رو پس بگیر، دِ یالا!

آنقدر بلند فریاد می زند که چشمان ساغر از ترس گشاد می شوند، ولی مهتا بی آن که ذره ایی خم به اَبروهایش بیاورد یا از جایش تکان بخورد صاف در چشمان به خون نشسته اش زُل می زند.

میراث فشاری به بازویش می آورد:

_نشنیدی؟

مهتا تقلا می کند تا دستش را از روی بازوهایش پس بزند:

_ولم کن،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    2

    خب دیگه بابا شدی دست از سر مهتا بردار دیگه

    ۴ هفته پیش
  • Mary

    1

    ممنونماز نویسنده گل♡ فقط کاش پارت ها به موقع آپلود میشد چون خیلی وقفه می افته فراموش میکنیم پارت قبلی کجا بودیم♡..

    ۴ هفته پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    عزیزم همیشه به موقع پارتش هست یک روز در میونه چجوری فراموشتون میشه خب!

    ۴ هفته پیش
  • مریم

    2

    بفرما مااینو کم داشتیم تروخدا به جان عزیزت یه پارت هدیه بزار

    ۴ هفته پیش
  • مهسا

    0

    گل بود به سبزه نیز آراسته شد.. بفرما آقا میراث اون موقع که جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت بود؟

    ۴ هفته پیش
  • Mary

    1

    ای وای چرا اینطوری شد؟ چقدر از نیلوفر متنفرم دختره ی مار🦦

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️