پارت سی و چهارم :

احساس می کند جهان می ایستد یا شاید هم او در زمان ایستاده که صدای کوبش قلبش را احساس نمی کند!

گوش هایش از شنیدن این خبر کیپ شده بودند، دلش نمی خواست همچین چیزی را باور کند!

میراث، میراثی که دیشب به اتاقش شبیخون زده بود و تهدیدش کرده بود، پدر شده بود!

پدر فرزند نیلوفر!

بغض با قوای هر چه تمامتر در گلویش سنگ می شود، نوید نزدیک می شود:

_میراث رها شدن رو خوب بلده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    بومم.. بالاخره یه ضربه به خاطر کارای شازده به خاله احمقت زدی مهتا دمت گرم.. همین فرمونو ادامه بده

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!