پارت سی و سوم :

حواسش به هیچ کجا نبود، شاید ساعت ها بود که به مانتیور کامپیوتر زُل زده و دائم حرف میراث در ذهنش پژواک می شد که این بار علنا به او تعرض می کند!

احساس می کرد دیگر قلبی در سینه ندارد که بتپد، حالش از دیشب بد بود و رعشه می گرفت از دستانِ گرم میراث بر تمام تنش!

_حالت خوبه مهتا؟ حواست کجاست؟

گردنش را به سمت یاس برمی‌گرداند، یاس با دیدنش شوکه می شود:

_چقدر رنگت پریده ست!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    یعنی میراث بهش .. کرد؟ یا فقط بغلش کرد؟ حالا که فهمیده نیلوفر حامله است امیدوارم همین امروز بره با کیان عقد کنه

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!