همسر سابق من به قلم پریسا حصیری
پارت سی و هفتم :
سگرمه های میراث درهم فرو می رود و نگاه تیزش را به لبخند نرم مهتا به روی صورتش می دهد!
انگار خوشش آمده بود!
خونش به جوش می آید از حضور کیان، انگار قرار بود هر لحظه او را در کنار مهتا ببیند و دونفری روی نورون های مغزش بروند.
مهتا تعارف می زند:
_تا شما بشینید من می رم چایی می ریزم.
به سمت ساغر بر می گردد:
_تو پذیرایی رو شروع کن، منم الان بر می گردم.
لطفا صبر کنید...

nili
0یا شایدم رئیس مهتا باشهه وای داره جذاب میشه