پارت سی و هفتم :

سگرمه های میراث درهم فرو می رود و نگاه تیزش را به لبخند نرم مهتا به روی صورتش می دهد!

انگار خوشش آمده بود!

خونش به جوش می آید از حضور کیان، انگار قرار بود هر لحظه او را در کنار مهتا ببیند و دونفری روی نورون های مغزش بروند.

مهتا تعارف می زند:

_تا شما بشینید من می رم چایی می ریزم.

به سمت ساغر بر می گردد:

_تو پذیرایی رو شروع کن، منم الان بر می گردم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • nili

    0

    یا شایدم رئیس مهتا باشهه وای داره جذاب میشه

    ۱ ساعت پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    نیلوفره بخدا دوست دختر میراث 🤦 ♀️😂

    ۵ ساعت پیش
  • رامی

    0

    زیبا مینویسی هر لحظه که میخونم لذت میبرم .🙂😉دیشب با اهنگ راوی انکار متن ها یه حسی عجیب میداد

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️