پارت سی و پنجم :

میراث همچو انباری در کاه آتش می گیرد، ولی آن لحظه خاله فاطمه بود که همانند ماهی بیرون افتاده از آب دهانش را بی اصوات تکان می داد.

ناباورانه نگاهش را به سمت میراث سوق داده و با تردید می پرسد:

_این حقیقت داره؟

میراث بی توجه به سوال مادرش به سمت مهتا یورش می برد و چنگ به بازویش می اندازد:

_کی‌ بهت گفت؟

وقتی آن پیروزی در نگاه مهتا را می بیند در صورتش نعره می ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مارال

    0

    چقدر این میراث رو مخه همه چیو باهم میخواد کاش یه آدم خوب بیاد و از دستش راحت بشه

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️