پارت سی :

اَخم هایش پیشانی اش را در آغوش می کشند، ولی سعی‌ می کند خودش را به نشنیدن بزند!

_سلام!

خاله فاطمه دست از شانه کشیدن موهای بلند مهتا بر می دارد و با خوش رویی به سمتش بر می گردد:

_سلام به روی ماهت مامان جان، ببین چه مهونی عزیزی رو با خودم آووردم.

مهتا موهایش را یک وری به سمت شانه اش آورده "سلام" آرامی زیر لب زمزمه می کند.

میراث چشم تنگ کرده نگاهش را با هیزی به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!