لیست کلیه پارتهای رمان همسر سابق من : پارت های 1 تا 17
تعداد کل پارت های منتشر شده : 17
-
رمان همسر سابق من - پارت 1
_صیغه طلاق جاری شده خانم، شما دیگه زن و شوهر نیستین! نگاه گنگ و خیسش را به او می دوزد، به اویی که بیخیال،عاری از هیچ عذاب وجدانی با نیشخند همیشه جذابش او را می نگریست! همان نیشخندی که برایش جان می داد! تمام شده بود، این مرد در کنار آخرین امضایشان دیگر تمام شده بود! چادری که هول هولکی و با دستپاچگ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 2
بدون این که توجهی بکند و جوابی به سوالش بدهد آخرین لباس به روی تخت را تا کرده، در چمدانش جا می دهد که بازویش از پشت کشیده می شود. کلافه پلک روی هم می فشارد و دندان سابیده به سمتش براق می شود: _می شه دست از سرم برداری؟ می خوام زودتر به کارام برسم! شوکه شدنش را در قعر سیاهی چشمانش می بیند. او هیج ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 3
_از سر راه می ری کنار؟ از افکار سمی خود فاصله میگیرد، او هیچ وقت حسی در خود نسبت به مهتا احساس نکرده بود، همیشه او را همان قدر دوست داشت که مادرش مهم بود، وگرنه او را هرگز به چشم یک زن ندیده بود! مهتا دسته ی چمدان را بین انگشتانِ کشیده ی دستش می گیرد، با این که زیادی برایش ستگین بود ولی هرگز از ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 4
کیان! خوب باشد به او که ارتباطی ندارد! _نمی دونم، ولی خب باشن من که دیگه مجردم! به میراثم هیج ربطی نداره از این به بعد می خوام با کی در رفت و آمد باشم! کیان پسر بزرگ حاج معتمد بود، دوست صمیمی پدرش که هنوز هم گه گاهی خبرش را می گرفت: _من که می گم نری اونجا، میراث بفهمه مثل دفعه ی قبل آشوب به پا می...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 5
کیان بی توجه دستش را می گیرد و اهرم آب را باز کرده انگشتش را زیر شیر آب می برد: _حواست کجاست؟ از بچگی همین بودی همیشه همه جا من باید حواسم بهت بود وگرنه حاجی توبیخم می کرد! مهتا با یادآوری آن روزها می خندد: _خب ازم بزرگتر بودی، حاجی هم می دونست من دست و پا چلفتی ام! همان لحظه صدای داد و قال میراث...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 6
ساغر خنده اش گرفته بود، اصلا حق میراث بود این گونه جلز و ولز کند؛ لیاقت مهتا بیشتر از این حرف ها بود که به دست میراث حیف شود! مهتا حالا حالاها با این مردک را ادب می کرد! خاله فاطمه اینبار میراث را عقب می کشد و با عصبانیت لب از هم باز می کند: _بسه هی هیچی بهت نمیگم، چیکار به این بچه داری؟ زورت به ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 7
مهتا لبخند تلخیمی زند. ساغر که همه چیز را نمی دانست یا ندیده بود، میراث سال ها همین بود به تنها چیزی که نسبت به او واکنش نشان می داد همین مردهای اطرافش بودند! _ببین تو خسته ایی، لیست کن من می رم خرید فردا برگشتنی برات می آرم. مهتا به تایید سر می جنباند و به روی کاناپه وا می رود: _آره واقعا خسته ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 8
شاید هم اشتباه می کرد، آنقدر میراث، میراث شنیده بود که همه چیز را به شکل او می دید! _مشکلی بود بهم زنگ بزن، شماره م رو که داری؟ مهتا همراه با خمیازه سر تکان می دهد: _آره. وای خیلی خسته م ببخشید! کیان با دو انگشت بینی اش را می کشد و با خنده می گوید: _هنوز هم خوابالویی، برو تو، فردا در مورد همه چیز...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 9
از خودخواهی های این مرد حرصشمی گیرد و می خواهد حرفی بزند که نوک دماغش بوسیده می شود! یخ می زند، قندیل می بندد و تمام تنش به یکباره می لرزند! _به اون الدنگِ پفیوز بگو بار آخرش باشه که بهت دست میزنه، وگرنه دفعه دیگه باید با دست هاش خداحافظی کنه! همه را دیده و شنیده بود؟! سعی می کند جنبشی به دهان خ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 10
کمی هم خجالت می کشید، ولی چاره ایی نداشت باید هر جوری بود این گند میراث را جمع می کرد و بعد به حسابش می رسید! به سمت در رفته، کمی تعلل می کند و ثانیه ایی بعد دلش را به دریا زده ، در را باز می کند. چشمانش از دیدن شخص رو به رویش به اندازهی توپ تنیس می شوند، قلبش کوبش بی امانش را از سر می گیرد، ولی...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 11
میراث با آووردن اسم نیلوفر، همانند نارنجکی از ضامن کشیده منفجر می شود و به سمتش یورش می برد: _صدبار گفتم، بازم می گم اسم نیلوفر رو نیار! اون هیج دخلی به موضوعِ من و تو نداره! مهتا با نفس نفس دندان روی هم می سابد و نگاه براق از خشمش را به میراث می دوزد: _پس دست از سر من بردار، تا دیگه اسمش رو ن...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 12
نگاه میراث طوفانی می شود! یعنی مهتا آنقدر نسبت به او بدبین شده بود؟ دختری که هیچ وقت در مورد هیچچیزی مخالفتی نداشت! مهتا انگار یک روزه بزرگ شده بود و این مهتای بزرگ شده چقدر به چشمان میراث آمده بود! میراث که جلوی خانه توقف می کند، نگاه مهتا کِدر می شود و انگار وزنه ی هزار تنی به روی قلبش می گ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 13
به محض رفتنش، مهتا نفس های مبحوس شده در سینه اش را پلکانی بیرون می دهد. تمام تنش از شدت اضطراب و هیجان می لرزید. میراث هیچوقت حتی به اشتباه او را در آغوش نکشیده بود. چه برسد آن طور دست به دور کمرش بیندازد او را به سی.نه اش بچسباند! موهای عرق کرده و چسبیده به پیشانی اش را بالا می دهد و سعی می کن...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 14
حاج فتاح بر می خیزد و اشاره ایی به همسر و پسرش می زند که برخیزند: _توضیح نداره فاطمه خانم، ما از شما توقع نداشتیم! چهره ی عبوس و ناراحت حاج فتاح، خاله فاطمه را شرمنده می کند و صورتش خیس از عرق شرم می شود: _به خدا یه عقد صوری بین مهتا و میراث بوده که توی خونه محرمم بمونن، وگرنه مهتای من از برگ ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 15
مهتا که دیگر از دست دخالت های او خسته شده بود، حاضر بود گناه تمام دروغ های دنیا را به جان بخرد. به سمت میراث برگشته و جوری که صدایش نلرزد و رسوایش نکند سر تکان می دهد: _ها چی می گی تو؟ اصلا به تو چه که بدونی بین مون چیزی هست یا نه! خم شده گونه ی خاله فاطمه رو می بوسد: _خاله من برم می بینمت! ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 16
نگاهی به ساعت در دستش می اندازد، یک ساعتی بود که معطل شده تا مدیر شرکت برسد. _عزیزم می تونی بشینی، چرا سرپا وایستادی؟ نگاهش را به منشی می دهد که با قیافه ی عصا قورت داده اش آدامس می جویید و از بالای عینکش طلبکارانه نگاهش می کرد. حوصله یکی به دو کردن نداشت، کیفش را در آغوش می گیرد و روی صندلی م...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان همسر سابق من - پارت 17
انگشتانِ دستش ناخودآگاه می لرزیدند، نه دلش می خواست جوابش را بدهد، نه می توانست ندهد! بالاجبار تماس را برقرار می کند و به محض اینکه گوشی را روی گوشش قرار می دهد صدای فریاد میراث شوکه اش می کند: _مگه بهت نگفتم در دسترس باش! اَخم هایش درهم فرو می روند، لرزش مردمک های چشمانش را از شدت فشار و عصبا...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
- 1