همسایه قلبم به قلم سعیده براز
پارت یازده :
ـ بده به من اتو رو، آخه تو که بلد نیستی چرا الکی تعارف میکنی؟
وقتی خواستم اتو رو از دستش بگیرم دستم به دستش خورد... زود دستشو عقب کشید. توی دلم کلی خندیدم. انگار من پسرم و این دختر ،بیچاره چقدر ترسید. لباسشو اتو کردم و دادم دستش.
ـ راستی امشب مهموناتون کیا هستن؟
ـ مگه تو میشناسیشون که من اسماشونو بگم؟
ـ نه. فقط میخواستم بدونم چند نفرن و چه نسبتی باهاتون دارن؟
نگرانیوتو چه
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
0خوبه بدک نیست این رمان
۱ سال پیشخاطره
0شخصیت مهیار چون سر به زیر و با ادله
۱ سال پیشخاطره
0شخصیت مهیار چون سر به زیر و با ادله
۱ سال پیشزینب
0تا الان عالی بود
۱ سال پیشnaghme
0خوبه از اینکه دختریه که زبونو دلش یکیه خوشم میاد
۱ سال پیشزهره
0خوبه عالیه
۱ سال پیشدریل
0خوب بود
۲ سال پیشنگار
0خوب بود
۲ سال پیشنازی
0خوبه
۲ سال پیشفاطمه زهرا
2از خاطره خیلی خوشم میاد😂
۲ سال پیشاسرا
3دخترمون چقدرکدبانویی🙏
۲ سال پیشپرنیا
4مثلث نشن ی وقت😂
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الهام
0بسیار عالی بود