همسایه قلبم به قلم سعیده براز
پارت سیزده :
صبح من و مهیار هم زمان از اتاقمون بیرون اومدیم.
ـ سلام صبح بخیر پسرعمو.
ـ سلام. چرا اینقدر زود بیدار شدی؟
من هر روز این ساعت بیدار میشم تا برم نون بگیرم. بعد هم میرم دانشگاه.
ـ من میرم نون میگیرم. حداقل تا وقتی اینجام این کار با من باشه؟
ـ نه تورو خدا پسرعمو.
ـ چرا؟ چه عیبی داره؟
ـ هیچ عیبی نداره. ولی اگه بخوای این کارو بکنی من بد عادت میشم. بعد وقتی از اینجا رفتی من
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
الهام
0بسیار عالی است
۱۲ ماه پیشنازی
0خیلی باحاله
۱ سال پیشفاطی
0خوبع بدک نیست یک ستاره میدم بهش
۱ سال پیشزهرا
0خوب خوب خوب
۱ سال پیشسانیا
3کاراکتر خاطره عالی و شیرین و کیوته
۱ سال پیشلیا
0چرا خاطره هی به خاطر قدش رمان رو خراب میکنه
۱ سال پیشبنین
1خاطره اعتراض کرده صدای خنده همه مونو شنیده😂
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
اره والا
۱ سال پیشاکرم بانو
3چقدخاطره بامزه ست😂
۲ سال پیشفاطمه زهرا
4چه جالب😂ولی تو کتم نمیره پسرانقدر سر به زیر باشه😂
۲ سال پیشپرنیا
3خدا خفت کنه میگه تو نخند 😂😂
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
🤣
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ملکه خشم
1وای این خاطره عجب دختریه حال کردم 😂