پارت سیزده :

صبح من و مهیار هم زمان از اتاقمون بیرون اومدیم.
ـ سلام صبح بخیر پسرعمو.
ـ سلام. چرا اینقدر زود بیدار شدی؟
من هر روز این ساعت بیدار میشم تا برم نون بگیرم. بعد هم میرم دانشگاه.
ـ من میرم نون میگیرم. حداقل تا وقتی اینجام این کار با من باشه؟
ـ نه تورو خدا پسرعمو.
ـ چرا؟ چه عیبی داره؟
ـ هیچ عیبی نداره. ولی اگه بخوای این کارو بکنی من بد عادت میشم. بعد وقتی از اینجا رفتی من Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ملکه خشم

    1

    وای این خاطره عجب دختریه حال کردم 😂

    ۱ سال پیش
  • الهام

    0

    بسیار عالی است

    ۱ سال پیش
  • نازی

    0

    خیلی باحاله

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    خوبع بدک نیست یک ستاره میدم بهش

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    خوب خوب خوب

    ۱ سال پیش
  • سانیا

    3

    کاراکتر خاطره عالی و شیرین و کیوته

    ۱ سال پیش
  • لیا

    0

    چرا خاطره هی به خاطر قدش رمان رو خراب میکنه

    ۲ سال پیش
  • بنین

    1

    خاطره اعتراض کرده صدای خنده همه مونو شنیده😂

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    اره والا

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    3

    چقدخاطره بامزه ست😂

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    4

    چه جالب😂ولی تو کتم نمیره پسرانقدر سر به زیر باشه😂

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    3

    خدا خفت کنه میگه تو نخند 😂😂

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    🤣

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️