همسایه قلبم به قلم سعیده براز
پارت هفده :
نگاهشو از مار گرفت و به من که داشتم الکی گریه میکردم و داد میزدم مار... مار..خیره شد.
سریع به سمتم خیز برداشت و با یه حرکت بغلم کرد و من به سمت دیگه ای برد و روی زمین گذاشت. وای خداجون این واقعا زورش زیاده ها!
بعد هم رفت سروقت مار بیچاره پاشو روی سرش گذاشت و از پشت سرش مارو گرفت. خواست اونو توی حیاط بندازه که...
وای فکر کنم فهمید که مار مرده.
ـ خاطره این که مرده!
آب دهنمو قورت د
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آرزو
1چرا مگه رمان رایگان نیست از پارت ۲۷قفله چجوری بقیشو بخونم
۱ سال پیشخاطره
0آره خیلی راضی بودم
۱ سال پیشریحانه
0تااینجا که خوب بود
۱ سال پیشز
0دلو جراتش عالی بود لایک دار
۱ سال پیشز
0دلو جراتش عالی بود لایک دار
۱ سال پیشزهرا
0خوبه دوستش دارم
۱ سال پیشسانیا
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۱ سال پیشآتنا
0یه دوست داشتم بیست سالش بود مثل خاطره انقد کوچولو بود اولین بار که دیدمش گفتم کلاس نهم دهمی ؟ :)))))))) 🎀
۱ سال پیشلیلا
0تا اینجا که خیلی عالیه دوسش دارم
۲ سال پیشاکرم بانو
2جیگر😂😂میگم که میشه یکم ازمشخصات ظاهری خاطره بیشتربگین؟بنظرم بایدخوشگل باشه
۲ سال پیشهانب
0عالی
۲ سال پیشپرنیا
3دختر موقع عقل پخش کردن کجا رفته بودی خدا عالمه
۲ سال پیششبنم
2کنجکاوی بدونم چی میشه
۲ سال پیشزینب
4اول که مهیار اومد قرار شد اسمهمو صدا بزنن و نگه پسر عمو. پس چی شد؟
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
گوش نمیدن هردو
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ارغوان
0تا الان قلم واقعی و دلنشینی داشته