همسایه قلبم به قلم سعیده براز
پارت چهارده :
ـ چشم حتما.
مسیرمون یکی بود. ولی مهیار باید از دانشگاه به بعد ویه خط دیگه سوار میشد. تا سر تمرینش برسه. پخش ماشینو روشن کردم و دِ برو که رفتی. رانندگیم عجیب خوب بود. فقط نظر خودم نبود. آزیتا و ترانه هم گفته بودن. به اضافه اون پسر خوشتیپه که اون روز ماشینشو پارک کردم. خدایا آخه چرا سیب و به چلاق دادی؟ استغفرالله. به من چه خدا چی رو به کی داده؟ فقط میدونم موقع تقسیم وزن از همه کمتر به من داده.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
0بیست بیست هستش
۱ سال پیش۰۰۰
0عالی بهترین رمانی که تاحالا خوندم🤗
۱ سال پیشخاطره
0مهیار جذاب بود برام
۱ سال پیشسانیا
0خیلی خوبه تیکه هاش
۱ سال پیشزهره
0خوبه عالیه
۲ سال پیشزهره
0خوبه عالیه
۲ سال پیشلعیا
0خوبه ولی خاطره یکم احساسات هم داشته باشه بد نیستا
۲ سال پیشمامان امیرطاها
0عالی عالی
۲ سال پیشپرنیا
3فک میکنم خاطره نوجوانی عزیز باشع👌😍😂😂
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
وای پرنیا دهنم پربود اینقدر خندیدم داشتم خفه میشدم🤣
۲ سال پیشپرنیا
1ای وای تورو خدا ببخشید😅 ولی دیگه با دهن پر نخندین 😁
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
قبل اینکه کامنت ها روبخونم حواسمو جمع میکنم😁
۲ سال پیشفاطمه زهرا
1فکر کنم منم مثل پرنیا بشم...اینده ی دوتامون اینه که مثل عزیز مادربزرگ خوب و البته (از اونایی که تا بچه رو ضایع نکنن روزشون شب نمیشه) واسه نوه هامون میشیم😂
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ای جاااانم😁
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الهام
0بسیار عالی است