حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت صد و هفده :
_بله خودمم. شما چقدر سرخیز شدید؟
_زودتر اومدم باهات یکم حرف بزنم.
_خیر باشه؟
_برو اون در مغازه رو ببند تا کسی نیومده تو، تا بهت بگم.
شادی برگشت و در را از داخل بست. دلش کمی شور افتاد اما ظاهرش را شاد نگه داشت. کنار دست حاجی و جای نیلوفر نشست.
_این دختره امروز نمیاد؟
_نیلوفر به این زودی نمیاد. جوونه دیگه، لنگ ظهر پامیشه. یه وقتایی فکر میکنم شما اسم منم یادتون میره که تپل صدا
لطفا صبر کنید...
