حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت صد و پانزده :
_دستت درد نکنه، خیلی چسبید. خیلی بهتر از کباب دیروزی بود.
_چرا نگفتی دیروزم کباب خوردی؟!
_عیبی نداره، من عاشق کبابم.
_میدونم ناراحت میشی، اما بازم دوست دارم بشنوم. بالاخره آروم شدند؟ تونستند مامانت رو توی جمعشون بپذیرند؟
_دیگه یه گوشه نشستیم ما. اونام دور هم اون طرف جمع شده بودند. از حق نگذریم، هر چی زند بد بود، بچههاش خوبند و هوای مامانشونو دارند.
همهشون دور مامانشون
لطفا صبر کنید...
